پارت بیست و ششم :

به کندی نگاهش بالا رفت هاویار خیره اش شده بود خشمناک بود.
نگاهش به تصویر خودش که روی بدنه‌ی کتری افتاده بود خیره شد. حقش بود می‌زد شل‌و پلش می‌کرد. عجبا! فکر کرده بود تنهایی می تواند از عهده‌ی زندگی در تهران بی‌در و پیکر بر بیاید.
دندان بهم سابید صدایی از نهال نمی‌شنید نفسی تازه کرد گردنش را چرخاند:
-دیگه چی داری که پنهون کردی، بگو الان... ما رو خلاص کن!
نهال جا خورده از ح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️