گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و سی :
تازه آنجا بود که فهمیدم من را دست انداخته. از شدت خشم کبود شدم، پر غیظ لگدی به شکمش زدم و فریادم در بیابان طنین انداخت:
-مروهشور ریختتو ببرن، منِ خرو بگو که دارم بالا سر تو زار میزنم.
از شدت درد بیشتر در خودش جمع شد و داد زد:
-نکن پدرسگ گلوله تو شیکم مه!
خندهام گرفته بود؛ نه به اینکه همیشه معتقد بود پدر من است نه به حالا که اینطور خودش را مورد عنایت قرار میداد.
لطفا صبر کنید...
