پارت سیصد و بیست و نهم :

بنیامین بود. لبخند روی لبم سبک شد و جایش وحشت سرتا پای هیکلم را دربر گرفت. چرا حواسم به بنیامین نبود؟ او به اندازه‌ی من و اهورا خوددار نبود. قطعاً وقتی بوی خون را حس کرده، نتوانسته تحمل کند و با یک حرکت مردی که با او درگیر بود را کنار زده و به این سو هجوم آورده.
مرد از شدت درد تعادلش را از دست داد، با زانو روی زمین افتاد و چنان نعره‌ی زد که توجه اهورا و سه دوست دیگرش سمت‌مان جلب شد.
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریناز

    0

    خیلی عالی

    ۲ سال پیش
  • شهین

    0

    دستو قلمت بی بلا نویسندی عزیز واقعا عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️