گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و بیست و نهم :
بنیامین بود. لبخند روی لبم سبک شد و جایش وحشت سرتا پای هیکلم را دربر گرفت. چرا حواسم به بنیامین نبود؟ او به اندازهی من و اهورا خوددار نبود. قطعاً وقتی بوی خون را حس کرده، نتوانسته تحمل کند و با یک حرکت مردی که با او درگیر بود را کنار زده و به این سو هجوم آورده.
مرد از شدت درد تعادلش را از دست داد، با زانو روی زمین افتاد و چنان نعرهی زد که توجه اهورا و سه دوست دیگرش سمتمان جلب شد.
ا
لطفا صبر کنید...

فریناز
0خیلی عالی