پارت سی و هشتم :

بانو کمی بعد به سالن برگشت و در کنار آن زن که خیلی خشک و جدی به مهمانانش نگاه می‌کرد، نشست.

- پس پسر خسرو تویی... برازنده هم هستی!

سهند لبخند کوچکی زد و گفت:

- خیلی ممنونم.

- آخرین باری که دیدمت یک سال و نیمت بود! اون روز ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.