پارت سی و دوم :

کمی بعد سر سفره‌‌ی شام جمع بودیم. دائم حواسم به علی بود و بی‌‌اختیار او را با شروین مقایسه می‌‌کردم و توی دلم حسرت می‌‌خوردم. من همیشه مردی با ویژگی‌‌های علی می‌‌خواستم. همین‌‌قدر محکم، با اقتدار، متین و باشخصیت اما خواستگارانم آدم‌‌های جالبی نبودند. با صدای امیرحسین به خود آمدم:
ـ شما خانوما قبل از نماز خیلی خوشحال بودید. صدای خنده‌‌تون تا پذیرایی می‌‌اومد. چی شده بود؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    موقعی که *** و به جماعت خوندن حس خیلی خوبی داشتم اما آخر پارت یکم غمگین شد

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۱ سال پیش
  • مهناز

    0

    خوب ودل انگیز بود

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡⚘

    ۲ سال پیش
  • طاها محمدپور

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    خدایا به خیر بگذره🥴

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🤲♥️

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    😱امشب همش اینجورم چرا 🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خطر جدی داره دل آرا رو تهدید می کنه😲😢

    ۲ سال پیش
کپی شد!