جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت سی و دوم :
کمی بعد سر سفرهی شام جمع بودیم. دائم حواسم به علی بود و بیاختیار او را با شروین مقایسه میکردم و توی دلم حسرت میخوردم. من همیشه مردی با ویژگیهای علی میخواستم. همینقدر محکم، با اقتدار، متین و باشخصیت اما خواستگارانم آدمهای جالبی نبودند. با صدای امیرحسین به خود آمدم:
ـ شما خانوما قبل از نماز خیلی خوشحال بودید. صدای خندهتون تا پذیرایی میاومد. چی شده بود؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
💜
۱ سال پیشمهناز
0خوب ودل انگیز بود
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🧡⚘
۲ سال پیشطاها محمدپور
1عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏⚘
۲ سال پیشنسترن
1خدایا به خیر بگذره🥴
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🤲♥️
۲ سال پیشالهام
0خوب
۲ سال پیشاسرا
0😱امشب همش اینجورم چرا 🙏💋💞
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خطر جدی داره دل آرا رو تهدید می کنه😲😢
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فریبا
0موقعی که *** و به جماعت خوندن حس خیلی خوبی داشتم اما آخر پارت یکم غمگین شد