پارت نود و سوم :

پگاه پایین لباسش را گرفته بود و دوشادوش محمد خرامان ،خرامان راه می رفت نمی دانم این دو هفته چگونه گذشته بود ،فقط می دانم که تمام این دو هفته را از صبح تا شب مشغول خرید عروسی و تدارکات مراسم بودیم .عمویم برای محمد سنگ تمام گذاشته بود .از ته قلبم برای محمد و پگاه خوشحال بودم ،از اینکه در چشم های پگاه برق زندگی را می دیدم ،احساس شادی زائد الوصفی در وجودم ریشه دوانده بود .همه ی ما به گونه ای نگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️