پارت بیست و ششم :

کیان لبخندی زد و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و درحالی‌که به برنامه‌اش که روی دیوار بود نگاه می‌کرد، گفت:
- من فردا ساعت هشت تا ده دانشگاه تهران کلاس دارم. بعدش منتظرتونم.
پرنیان پرسید:
- درس می‌خونید؟
- نه بابا از درس خوندن من گذشته! درس می‌دم. از بخت بد دانشجوها از اون استادهای سخت‌گیرم. شایدم یکی‌شون نفرینم کرد اون‌طوری نفسم گرفت.
از خنده‌ای که بعد از جمله‌اش ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهام

    00

    رمان قشنگی به نظر می آید امیدوارم تا آخرش هم همینطور باشد

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    00

    امروز حس کردم پارت طولانی بود و این باعث خوشحالیمه چون تا میومدم گرم خوندن بشم پارت تموم میشد🤭مرسی از شما نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • انا

    10

    شوهری که رفت یه زن دیگه گرفت نه غم وغصه بخوریم نه دیگه بهش فکر کنیم مثل یکی از فامیلامون اینقدر غصه خورد الان فلج شده بیچاره چقد دلم می سوزه واسه ش

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    10

    آره همینه،باید زندگی کنی نه غصه بخوری پرنیان جون..💜

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.