پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت صد و بیست :
به این باور داشتم میرسیدم که از آدم عاشق انتظار این میرفت که هر کار احمقانهای سر بزند. بی تردید احمق بودم که برای فرار از فرهاد و ویولت میخواهم پاریس بروم و علاوه بر غمهای دیگرم غم غربت و دوری از عزیزانم را هم به تن بکشم.
وقتی که به عمق عاشقیام فکر میکردم که خودم را چگونه ذلیل فرهاد کردهام و او کم کم داشت از خودش دلزدهام میکرد، این بدترین حس دنیا بود برایم، چراکه من روز
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...