پارت دوم :

میعاد نگاهش را از چشمان قهوه‌ای سهند گرفت. به نظرش حق کاملا با او بود... سورن همایونفر پسرخاله‌اش بود؛ اما انگار که این نسبت اصلا وجود نداشت؛ اما چه می‌شد کرد؟ سورن و پدرش منوچهرخان صاحب شرکتی بودند که میعاد دلش می‌خواست دستش آنجا بند شود!
دستش را چند باری روی ریش‌های سیاهش کشید و به گوشه‌ای خیره ماند. حالا باید سعی می‌کرد کمی دید برادر ناتنی‌اش را نسبت به پسرخاله‌ی مغرورش بهتر کند.
- حالا سورن هم که آدم بدی نیـ...
- هست!
سهند با خشم کلامش را برید ‌و تیز توی چشمانش نگاه می‌کرد. میعاد می‌توانست از نوع نفس کشیدن مرد مقابلش پی به خشم درونی‌اش ببرد؛ اما نباید کوتاه می‌آمد. کار در آن شرکت ترخیص کالا را آینده‌‌ای می‌دید که باید از آن دفاع می‌کرد! اخم‌هایش را در هم کشید و دست روی نقطه ضعف برادر بزرگش گذاشت! توی صورتش تقریبا داد زد:
- چون تو رو مسئول مرگ ونداد می‌دونه؟؟
سهند اخمش را غلیظ تر کرد... خون به صورتش دوید و احساس کرد هر لحظه ممکن است یک حمله‌ی عصبی را از یادآوری آن خاطره‌ی تلخ تحربه کند! یقه‌ی دورس سورمه‌ای رنگ برادرش را با خشم توی چنگ‌هایش کشید و فریاد زد:
- صد دفعه گفتم من ونداد رو نکشتم... اگه کشته بودم الان سرم بالای چوبه دار بود!
میعاد با دهانی باز ماتش برده بود و مردمک‌هایش را ترسیده از این خشم ناگهانی به روی چشمان سرخ برادرش می‌گرداند و چیزی نگفت. یقه‌اش که از دست برادرش رها شد نفسی گرفت و زبانش را روی لب‌هایش کشید. سهند با پایش به کنار سینی ضربه‌ای زد و با دلخوری گفت:
- پاشو برو بیرون اینارو هم ببر!
***
شب گذشته از خیر آن باقالی پلو با مرغ گذشته بود. هر چند بوی خوشش تمام اتاقش را گرفته بود؛ اما بعد از دعوایش با میعاد دیگر هیچ اشتیاقی به خوردنش نداشت. پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته و داشت از توی شیشه‌ی کوچک روی میز برای خودش مربای آلبالو می‌کشید. گرسنه بود و فکر کرد باید صبحانه‌ی بیشتری صرف کند.
- دیشب میعاد ازت ماشین خواست؟
سومین قاشق را هم توی کاسه‌ی کوچکش خالی کرد و به زن بابایش نگاه کرد که روی صندلی مقابلش نشسته بود و به او چشم دوخته بود. در حالی که تکه نانی بر می‌داشت جوابش را خیلی کوتاه داد.
- آره!
- خوب کاری کردی که ندادی!
سهند کمی جا خورد! قاشقش را به آرامی توی ظرف گذاشت و به صورت کشیده‌ی زن نگاه کرد. انتظار داشت او جملات سرزنش آمیزش را قطار کند و حرف‌های عجیب همیشگی‌اش ذا به زبان بیاورد! اینکه او را مثل بچه‌های کوچک به لجبازی با برادرش متهم کند!
- فکر می‌کردم اومدی سرزنشم کنی که چرا به پسر دردونه‌ات ماشین ندادم!
- دیگه خودمو که نمی‌تونم گول بزنم؟ دست فرمونش داغونه! جوونه دلش می‌خواد جوونی کنه؛ ولی خب این‌طوری هم که نمیشه!
سهند لقمه‌ی دیگری گرفت.
- از من می‌شنوی نذار میعاد بره سمت اون شرکت!
طاهره چانه‌اش را بالا داد... حالا دیگر واقعا می‌خواست موضع گیری کند! یک لحظه چنان سرش را تکانی داد که دو دسته موی موج دار و رنگ شده‌ای که اطراف صورتش انداخته بود تکان خوردند.
- به تو چه آخه؟ شرکتِ غریبه که نیست! سورن پسرخالشه بالاخره دست میعاد رو بند می‌کنه اونجا!
سهند با بی خیالش شانه بالا انداخت.
- به هر حال از من گفتن بود! میعاد جوونه... بیست و یک سنی نیست که بخواد وارد هر کاری بشه.
بلند شد و سوئیچش را از روی میز برداشت. طاهره هیچ چیز نگفت و دستانش را جلو برد تا ظروف روی میز را جمع کند. عادت داشت همیشه زود از خواب بیدار شود برخلاف پسرش که تا نزدیک ظهر می‌خوابید!
سهند از پشت کانتر آشپزخانه به در بسته‌ی اتاق برادرش نگاه کرد و آهی کشید... برادر بزرگتری بود که مسئولیت‌هایی را به گردن خودش احساس می‌کرد. حتی اگر زن بابایش اخم و تخم کند نمی‌توانست مانع نگرانی‌هایش شود. همایونفرها خطرناک بودند و این را هیچکس غیر او نمی‌دانست...
بسم الله گفت و ماشینش را به راه انداخت. باید طبق روال هر روز به دنبال تینا می‌رفت تا او را به مدرسه برساند. راس ساعت هفت و چهل دقیقه‌ی صبح مقابل خانه‌ی آن‌ها توقف کرد. یک خانه‌ی ویلایی که از پس دیوارهای سفیدش چیزی جز درخت دیده نمی‌شد!
هوای صبحگاهی سرد بود و می‌توانست بخار نفس‌هایش را ببیند. شیشه‌ی کنارش را تا نیمه پایین آورده بود و سرما را روی گونه‌های اصلاح شده‌اش احساس می‌کرد. نگاهش را بی جهت اطرافش می‌گرداند و بالاخره در قهوه‌ای رنگ خانه باز شد. نگاه سهند به سمت در کشیده شد و قامت متوسط تینا را توی درگاهی دید.
دختر اول صبح آرایش زیبایی به چهره‌‌اش نشانده بود و در چشم سهند مثل دختر بچه‌هایی بود که پر شوق و ذوق مثل مادرانشان آرایش می‌کردند و چقدر این خصلت را دوست نداشت! دستش را تکانی داد و زیرلب با خودش گفت:
- آرایش کرده و می‌خواد بره مدرسه!
صدای درونی‌اش فورا به او تشر زد «به تو چه پسر؟ به تو چه؟» باز هم برای خودش تکرار کرد که هیچکس به یک سابقه دار کار نمی‌دهد پس بهتر است توی کاری که به او مربوط نمی‌شود دخالت هم نکند! نگاهش را به مقابلش دوخت و به انتهای خیابان عریض نگاه می‌کرد که در صندلی عقب باز شد. سرما با شدت بیشتری وارد کابین کوچک ماشین شد و بعد صدای دختر که می‌گفت:
- امروز زود بیا سراغم!
مثل همیشه سلام نکرده بود و حتی لحنش هم کاملا دستوری بود. سهند ابدا از او خوشش نمی‌آمد... یک دختر بی ادب و زبان دراز! ماشین را به راه انداخت و صدای ترکاندن آدامس دختر به گوشش رسید. تینا خیلی بی اهمیت موبایلش را از توی کوله‌اش درآورد و یک بار دیگر رژلبش را به روی لب‌هایش مالید و توی آینه‌ی ماشین با مرد چشم در چشم شد. دختر به طنازی چشمکی زد و رژلبش را ته کوله‌اش پرتاب کرد. سهند حرص خورده نفسی گرفت و نگاهش را از آینه گرفت. از چشمک زدن‌های او واقعا عاصی شده بود؛ اما باز هم خودش را به راهی دیگر زد.
- واقعا نشنیدی چی گفتم؟؟
دختر باز هم خودش را از دوربین جلوی موبایلش چک کرد و با نوک انگشتش اضافه‌های رژش را گرفت. هر روز موبایلش را با خودش به مدرسه می‌برد و این یکی را واقعا سهند نمی‌فهمید! مگر ممنوع نبود؟
- نه نشنیدم! چیزی گفتید؟
دختر از توی آینه نگاهش کرد و ابرویش را بالا فرستاد.
- بهت گفتم امروز زود بیا سراغم!
- مدرسه زود تعطیل می‌شه؟ ساعت چند بیام؟
تینا این بار موبایلش را هم توی کوله‌اش انداخت و در حالی که آدامسش را می‌جوید خیلی بی‌خیال گفت:
- نه بابا چی چیو زودتر تعطیل می‌شه؟ مگه تا قبل ساعت دوازده اینا از ما می‌کشن بیرون؟؟
گوش‌های سهند از شرم و خجالت داغ شدند... یک اصلاح جدید و رایج که منشا آن اتفاقا به شدت بی ادبانه بود. دختر بی‌اهمیت ادامه داد:
- زنگ آخر ورزش داریم با چند تا از بچه‌ها قرار گذاشتیم مدرسه رو بپیچونیم بریم عشق و حال!
نگاه متعجب سهند از توی آینه به روی او نشست و تینا با صدای عجیبی شروع به خندیدن کرد.
- قیافشو!!
با تاسف اضافه کرد.
- بچه مثبت!
آن‌قدر خندیده بود که در بینی‌اش احساس آبریزش کرد و آن را بالا کشید. سهند به مقابلش نگاه می‌کرد و طبق معمول از دست دختر حرص می‌خورد! یک دختر سر به هوا که احتمال می‌داد او را توی دردسر بیندازد! توی خیابان مدرسه توقف کرد و بالاخره پاسخ دختر را داد:
- لطفا منو وارد نقشه‌هاتون نکنید من همون ساعت همیشگی میام همین جا منتظر می‌مونم.
تینا اخم‌هایش را در هم کشید؛ اما فورا تغییر موضع داد و کمی به التماس افتاد.
- توروخدا این یه بارو بیا دیگه!
سهند می‌خواست هر طور شده راهی‌اش کند.
- بفرمایید!
تینا کمی خودش را جلو کشید و سرش را به صندلی راننده نزدیک کرد.
- تو هم بیا... توی اکیپمون پسر هم هست. واسه اونا تو دیگه پیری؛ ولی خب بیا خوش می‌گذره!
سهند سرش را به چپ تکانی داد و بر جواب منفی خود تاکید کرد.
- گفتم بفرمایید!
دختر نفس تیزی کشسد و حرص خورده از ماشین پیاده شد. لگد محکمی به چرخ جلویی آن زد و چشم در چشم مرد با خشم و نفرت غرید:
- مرده شورتو ببرن بی لیاقت!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    وای من بجای سهند حرص میخورم🤕🤕🤕

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    2

    تا اینجا که رمان به نظر جالب میاد چیزی که بیشتر توجه منو جلب کرد پاسخگویی نویسنده به اکثر نظرات بود واقعا جای تحسین داره این احترام و وقتی که برا مخاطباشون میذارن

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم. امیدوارم تا انتها از رمان لذت ببری 🤩💚 من از اینکه پاسخ مخاطبینم رو بدم بی نهایت لذت می‌برم😍

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    داره جالب میشه 😆

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان رقیه جان امیدوارم لذت ببری😍

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    خیلی ممنون گلم انقد رمان هات خوبه نمیتونم ازشون بگذرم

    ۱ سال پیش
  • فخری

    0

    تازه شروع کردم

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان و امیدوارم تا انتها لذت ببری😍

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    عالیه🙏

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری💚

    ۱ سال پیش
  • مینو

    1

    جالبه اما از عکس شخصیت سورن حس خوبی نگرفتم عکس بانو هم خیلی به اسمش میاد بااینکه هنوز در موردش چیزی نمیدونم

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سورن کاراکتر منفیه. بانو هم فصل دوم بهش می‌رسیم🤩

    ۱ سال پیش
  • ناز

    0

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • ناز

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان 💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    عالی💜💜 قبلاً بخش آفلاین خونده بودمش دوسش دارم ممنون خانم نویسنده ❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خوش اومدی فاطمه جان🤩اینجا کلیات رمان همونه منتها تغیرات زیادی هم داره

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    سهند با همون ماشین از روش رد شو🤣🤣دختر اینقدر آویزون

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی رفتارش آزار دهنده‌اس😕

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    یاد زمان مدرسه خودمون افتادم فقط میخواستیم بپیچونیم ولی خدایی ما انقدر بی شعور نبودیم

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آخرش خوب بود🤣

    ۲ سال پیش
  • ملیح

    0

    بدنبود

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • بانو

    0

    سلام جیگرخوشحالم دارم یه رمان دیگه ازتو رومیخونم ماچ به کلت 😘

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام جانم امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی. ماچ به کله‌ی خودت عزیزم😁💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی

    0

    نذاشت بنده خدا غذاشو بخوره🤣🧡

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    با روح و روان منم خیلی بازی شد به هرحال به شدت روی غذا تعصب و غیرت دارم🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان نیلوفر خو قلمم💚💚💚

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!