رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و سوم :
نیم ساعت بیشتر نبود که کنار مادر و پدرم و ماهدخت نشسته بودیم،
همش استرس رفتن رو داشتم،نمیدونم چم بود،اما بدجور دلم شور میزد،هروقت دلم گواه خوب نمیداد،حتم داشتم یه اتفاقی میوفته...
سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم میخواستم این فکر های و استرس هارو از خودم دور کنم که صدای مادرم رو به گوشم رسید:
_آفتاب جان،دخترم...
بگو به مادر ،چند ماهگیته،اذیت که نمیشی؟
و با صورتی ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.