پارت نود :

گذشته:
با عصبانیت در را باز می‌کنم و وارد می‌شوم. دو هفته روی این پروژه کار کرده بودم و حالا ارباب رجوعی که از اول هم معلوم بود قصدش جدی نیست و بعد از شنیدن مبلغ قرارداد پشیمان شده است، با ایرادهای بنی اسرائیلی پروژه‌ را رد کرده بود. آن هم بعد از این که طرح را دیده بود و به آسانی می‌توانست مشابه آن را در خانه‌اش پیاده کند. احساس کسی را داشتم که دست‌رنجش را دزدیده‌اند. آقای امیری هم ج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سپاس🥰

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    قشنگ بود🤍

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    عالی بود مشتاق پارت بعدی هستم❤

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید عزیزم.🌺

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    عالیه ممنون

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🌻🌺🌸

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سپاسگزارم.🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️