پارت هشتاد و سوم :

پنجشنبه شب به سمیر گفته بودم که به خانه‌ی مادرش می‌روم و خواسته بودم او هم بعد از کارش به ما ملحق شود. یک دسته گل نرگس، به همراه یک شال آبی فیروزه‌ای رنگ خریدم و به سمت خانه‌ی سعیده خانم رفتم. توصیه‌هایش کمک بزرگی به من کرده بود و خودم و سمیر را از دعوای احتمالی بزرگی نجات داده بود. هرچند به او دلیلش را نمی‌گفتم، اما دوست داشتم از او تشکر کنم. در ماشین که بودم پاکت هدیه را باز می‌کنم و ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    0

    رمانتون عالیه موفق باشید

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙏🏻🙏🏻🙏🏻💋💋

    ۱ سال پیش
  • هما

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید🌺🥰

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    3

    وقتی که سمیر مینو رو نخواست دیگه باید بخیال می شد هم به زندگی ابراهیم گند زده هم زندگی آوا آخرش که چی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله درسته. ولی حرص و طمع مینو نذاشت.🌺

    ۳ سال پیش
  • رزا

    0

    عالی عالی هر چی بگم کمه خدا قوت عزیزم😘😘

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید عزیزم.🌺

    ۳ سال پیش
  • دلنیا

    0

    امیدوارم زودتر رمان به پارت های زمان حال برسه 😍مثل همیشه زیبا و دلنشین...🤍

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    گذشته تقریبا آخرین پارت‌هاشه.🌺

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاه شما قشنگه.

    ۳ سال پیش
  • Aa

    3

    زیبا بود تشکر🙏💐

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!