پارت شصت :


کم کم ازش فاصله گرفتم و چند دقیقه بعد میون جماعتی که هر لحظه بیشتر می‌شدن، گمش کردم.
قبل از این‌که به سمت در برم راهم رو به سمت لابی کج کردم و به متصدی بار که مشغول مشروب ریختن بود‌، نگاه کردم.
بعد از چند دقیقه متوجه حضورم شد و به سمتش برگشت که بلاتکلیف وسط سالن ایستاده بودم.
دست‌هاش رو به کمرش زد و نگاه تیزی نثارم کرد.
- خب... چه خبر بلبل ناشناس؟
آهسته خندیدم و موهام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    عزیزم چه ناز😫😍🥺

    ۱ سال پیش
  • تارا آرام

    5

    آخی ،چه گوگولی شدن، دنیرو چه مهربون شده، البته از همون اول حس میکردم از این آدماست که مهربونن ولی میخوان ب کسی رو ندن، دقیقا شبیه خیلی از پدرها، مرسی نویسنده

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    ❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • ال

    4

    نکنه اخرای رمانه؟😐💔اراد دیگ وارد داستان نمیشه؟بعده دو فصل دیگ ب رایان نمیرسه؟🥺😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!