پارت چهل و چهارم :

.
مردمک چشم‌هاش رو با بی‌حوصلگی توی حدقه چرخوند و با همون لحن آروم و حق به جانب روی اعصابش گفت: تشکرتم می‌بینم!
- به همین خیال باش!
بعد هم دستی به گردنم کشیدم و عضلاتم رو مالیدم.
- یه روزی جلوم زانو می‌زنی و با چشم‌هایی اشکی ازم تشکر می‌کنی که دیشب نجاتت دادم.
بی‌توجه به چرت و پرت هاش، با بدجنسی زیرلب گفتم: همون دیشب هم احساس کردم یه سنگ زبر نجاتم داده.
- همین سنگ زبر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    3

    عه..رویا خیلی داره رو مخ میشه😬😐

    ۲ سال پیش
  • پارلا

    6

    من رایان میخوام نویسنده پاسخگو باش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️