پارت چهل و چهارم :

.
مردمک چشم‌هاش رو با بی‌حوصلگی توی حدقه چرخوند و با همون لحن آروم و حق به جانب روی اعصابش گفت: تشکرتم می‌بینم!
- به همین خیال باش!
بعد هم دستی به گردنم کشیدم و عضلاتم رو مالیدم.
- یه روزی جلوم زانو می‌زنی و با چشم‌هایی اشکی ازم تشکر می‌کنی که دیشب نجاتت دادم.
بی‌توجه به چرت و پرت هاش، با بدجنسی زیرلب گفتم: همون دیشب هم احساس کردم یه سنگ زبر نجاتم داده.
- همین سنگ زبر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    3

    عه..رویا خیلی داره رو مخ میشه😬😐

    ۲ سال پیش
  • پارلا

    6

    من رایان میخوام نویسنده پاسخگو باش

    ۲ سال پیش
کپی شد!