چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت دوم :
هجوم بیرحمانۀ سرفه نفسهایش را سوزاند و ریهاش را به آتش کشید. چشم گشود و مرجان خیرۀ حلقۀ اشک چشم رنگ فندقش ماند.
- فکر کنم دارم کُرونا میگیرم.
مرجان چتریهای سیاهش را با لوندی کنار زد و غرّید:
- کرونا چیه؟ تو مگه توی بخش کرونایی که همینطوری مریض بشی؟
- بالاخره زنای باردارم کرونا میگیرن.
سکوت مرجان بیش از پیش ترساندش برای بیماریای که از رگ گردن به هرکسی نزدیک بود و او هم مستثنی نبود به دچارش.
اِسپری آکنده از الکل هر لحظه همراهش بود؛ مانند نفسِ در ریه. طبق عادت این چند وقت، بعد از بیرون کشیدن دستکش، دستشهایش را با الکل شست و صدای نازُک پیج بیمارستان حواسش را از چشمان درشت مرجان پرت کرد.
بوی مورفین و بِتادین نه، بوی مرگ بود که از دیوارها و اتاقها و تختهای بیمارستان استشمام میشد و خُلق را تنگ میکرد.
سُرفههایی که وحشیانه بر قفسۀ سینه هجوم میآورد به قصد خفگی. صدای خِسخِس سینههایی که بیتاب هوا میخواست برای بلعیدن اکسیژن اما ریۀ آلوده به سبزی کرونا فضایی برای تنفس نمیگذاشت.
موهای کمپُشت مجعّدش از شدّت عرق به پیشانی خیسش چسبیده بود. هوا را طلب میکرد؛ بیتاب و کمتوان. اما ماسک اکسیژن هم نمیتوانست نیازش را به اکسیژن پاسخ دهد.
صدای پرستار را ناواضح میشنید و خواست که تمرکز کند برای شنیدن حرفهایش اما نمیتوانست. او از دار دنیا تنها تنفّس میخواست، تنها ریهای سالم میخواست که هوای تهران را - وَلُو آلوده و بیمار - به درون بفرستد و بازدمش جانش را نجات دهد.
در هجوم بیرحمانۀ ویروس بر بدنش، تنها چهرۀ زنی مقابل نگاهش نقش بست که آبستنِ عشق او بود؛ آبستن طفلی بود که در همان ثانیۀ نخست تولّد نه مادرش را میدید و نه طعم آغوش پدر را میچشید.
به طفلی که بارها اسمش را در گوش زنش نجوا کرده بود و مانده بود میان پرتو و تابان و روشنک و مروارید چه بگذارد که مفهومش چراغ تابان زندگی دونفرهشان باشد و تلألؤ زندگیشان.
حریصانه لب زد:
- پر...تو... .
پوست سفید صورتش رو به کبودی رفت و برای آخرین بار هوا را طلبید و ناکام، کالبد بدون روحش به سمت صورت مشوّش پرستار چرخید.
دیگر آرام گرفته بود؛ اکنون که قلبش درون سینه نمیتپید و تشنۀ اکسیژن نبود، با چشمانی گشاد و صورتی سیاه خفته بود. مانند همسرش.
- آسفیکسی ... مثل بقیۀ مریضای کووید.
چشمان سیاهش از اشک خیس شد؛ ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت و به گونههای ملتهب کبودش چشم دوخت. جان دادن او را هم دیده بود و ترس و اندوه بیش از پیش در تنش رخنه کرد.
- این همه آدم دارن جلومون جون میدن و ما کاری ازمون بر نمیآد.
گان آبی را در تن پاره کرد و بیتوجه به آن جملۀ کلیشهایِ مضحک شانههای ستبرش از فرط گریه لرزید و جنبید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zoha
1وایییی امان از دیت آن روزهای نحس ... چندین سالی مسشود که گذشته است از آن روزها اما باز هم به یاد آوردن آن روزها.. آن روزهای سیاه ... به یاد آوردنشان هم مایه ی عذاب است
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله متاسفانه
۲ سال پیشستاره ل
0چقدر واقعی... دقیقا مثل همون روزها.این قلم تحسین برانگیزه
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
باعث افتخارمه عزیزم
۲ سال پیشمهتاب جهانفر
0چقدر تلخ و واقعی اون روزای سخت رو به تصویر کشیدین تبریک میگم بابت قلم خوبتون
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم مهتاب عزیزم محبت دارید
۲ سال پیشسپیده
1تا اینجا که خوندم خوب بود ولی یه مشکلی هست یه کم گنگ هست مطلب مثل اینکه الان کی داره تعریف می کنه یا دقیقا فضای مکان چجوره یه کم دست آدم و برای تصویر سازی رمان کوتاه کرده ❤️❤️البته قلم خیلی زیبا ست
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون داستان راوی سوم شخصه و از زبان چند نفر روایت میشه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0خیلی. مدت قشنگه و دردناکی اون روزا رو قشنگ نشون میده و به یادمون میاره