آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت نود و پنجم :
به دست مادرش بوسه زد و رو به قاضی کرد، و درحالیکه تا چند لحظه پیش به تمام حرفهای شمیم معترض بود، این بار گفت:
ـ همهی چیزهایی که این خانوم گفت عین حقیقته. من... من... دستم بهش نخورده. فقط میخواستم مهندس معنای بیآبرویی رو لمس کنه؛ همون حسی رو که من بارها جلوی کارگرهاش تجربه کردم... اون روز تصویر مهندس از جلوی چشمم کنار نمیرفت و زنش رو به چوبِ اون کتک زدم. درسته خطا کردم اما الآن دار
لطفا صبر کنید...

شادان
0وااای درسته که مهرداد زیاده روی کرده ولی خدایی اگه با اون کار ناصر اونروز بچه اون خانواده مرده بود الان همین ناصر باید تاوان میداد دیگه ...