پارت هشتاد و نهم :

همین که صدای سرفه و باز شدن در آمد، انیس خانم ملتمسانه گفت:
ـ تو رو به خدا جلوی باباتون بگومگو نکنید، گناه داره پیرمرد.
و بازوی مهرداد را کشید:
ـ پاشو بیا آشپزخونه کارت دارم.
مهرداد برخاست و همان‌طور که از کنار پدرش می‌گذشت، "خسته نباشیدی" تحویلش داد و به دنبال مادرش رفت، و انیس خانم مغایر با لحن مهربان همیشگی‌اش گفت:
ـ تو این‌جا خونه داری اما مهران جایی رو نداره؛ ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    از این اخلاق مهرداد خوشم نمیاد.باید منت بکشه اونم خیلی، ن اینکه تازه طلبکار باشه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    مهرداده دیگه🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ ممنون جانم 🌷🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️