پارت ششم :

- بهتره زودتر حالت خوب بشه، دو شب دیگه مهمونی بزرگ زمهریر شروع میشه و تو هم مجبوری توی اون مهمونی شرکت کنی.
صدای قدم‌هایش را شنیدم. خواست روشنایی را در اتاق برقرار کند. چشمانم را محکم روی هم فشوردم تا به آن نور مصنوعی عادت نکنم. دستم را مشت کرده و با همان چشمان بسته پرسیدم: «ا

رمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان مطالعه ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    اعاراف میکنم که داستانش جذبم کرد 🌹

    ۷ ماه پیش
  • ثریا

    0

    مشتاقم ببینم در ادامه چه اتفاقی می افته 👀

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    اتفاقات خوب خوب 😁🤭

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    1

    چرا باید هردفعه نظر بدم😐

    ۲ سال پیش
  • روزیتا

    0

    تااینجا بدک نبود،، عالی بود مرسی از رمانت خانم نویسنده ی عزیز

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Manijeh Jafari

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • .

    0

    .

    ۲ سال پیش
  • .

    2

    صاحبه چه وحشیه سگ مصب🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️