تو عاشق نبودی به قلم سمیه هرمزی
پارت هشتاد و پنجم :
کمی بعد به حالت عادی برمیگرده
-وای وای ببین کی اومده.یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور؟
-منتظر افسون بودی؟
نیشخندی میزنه:از اونجاییکه شما نبودی بالاسر زنت مواظبش بودم چیه الان؟.نگران شدم ماشینش رودیدم.
-نمی دونستم افسون به پا می خواد.
-به هر حال زنه.حالیشمنیست که هر موقع شب بیرون نره .یه جو غیرت حالیمه بر عکس تو.ان شالله که اومدی تمومش کنی دیگه...
زبون به دند
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمیه هرمزی | نویسنده رمان
داوود حماقت نکرد در واقع خودش رو دیکه با حرف پدرش عضوی از خانواده نمی دونست.روی برگشتن نداشت.به هر حال از جانب پدر طرد شده بود.محکوم به قتل بود و خب این کم چیزی نیست.درسته قتل عمد نکرده بود اما به هر خال به نوعی در اون اتفاق تقصیر داشت.حالا که برگشته می بینه به اسم راحته کنار کذاشتن خانواده اما قلبا
۱ سال پیشانا
0بااین کتک کاری شاید راستین دیگه آدم سه کاری به افسون ودادود نداشته باشه
۲ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
دیگه اخرین تیرش بود که به سنگ خورد
۲ سال پیشم.ر
1چه ماجراهایی پیش اومد 💞
۲ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشساناز
1💙💙💙💙
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
0چه بلایی سر خانواده آورده داوود باحماقت هاش حالا بهش بر هم میخوره ،حقش بود آذر هرچی از دهنش درمیاد بارش کنه تازه یه فصل کتک هم نیازش بود میزدن بیشعور رو