پارت نود و هفتم :

در راه بازگشت ارغوان روی پای آقا خشایار دراز کشیده و در حالی که دست‌های نوازشگر او در میان موهایش کشیده می‌شد پلک روی هم گذاشت و داشت به آرامی به خواب می‌رفت. ارغوان در واپسین لحظات بیداری‌ صدایش زد و گفت:
- خشی؟ حال ماهرو خوب می‌شه؟
آقا خشایار لبخندی زد و گفت:
- بخواب بعدا درباره‌اش حرف می‌زنیم.
- می‌خوام بدونم که راحت بخوابم. چند وقته نمی‌تونم خوب بخوابم.
ةقا خشایØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    چقدر عالی بود،واقعا لذت بردم از خوندنش

    ۵ ماه پیش
  • Nil

    1

    سلام خسته نباشید. رمان خیلی خوبی بود. بی وقفه و بالذت خوندم. زاویه دید داستان به سبک جالبی نوشته شده بود. اینکه داستان درباره یک پیرمرد بود خیلی جذابش کرده بود و پایانش خیلی به دلم نشست.(خودم رو آماده کرده بودم برای مرگش گریه کنم.) بعضی دیالوگ ها و جملات خیلی تاثیرگذار بودند وآدم رو به فکر مینداختن.

    ۸ ماه پیش
  • چهارنقطه

    1

    مرسی از نویسنده باعث شد افکارهای جدیدی رو تجربه کنم وحتی چند ساعت به یه دنیای دیگه ای برم.خسته نباشید🙏🏽🌿

    ۱۰ ماه پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم خوشحالم ازین بابت

    ۹ ماه پیش
  • Sky

    0

    خداقوت خدمت شما نویسنده توانا. رمانتون خیلی به دل نشست..پر از درس زندگی بود.. قلمتون مانا

    ۱ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    سلام ممنون که دنبال کردید. در رابطه با سوال‌تون هم خودم نمی‌دونم واقعا، فکر کنم باید راجع‌بهش تصمیم بگیره

    ۱ سال پیش
  • حنآ

    0

    قلمتون مانا رمانتون خیلی عالی و شیوه بیانش فوق العاده خلاقانه بود

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنون از لطفتون💙🌱

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالی بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • یه ادم

    0

    هب تموم شد بهترین رمانی بود که خوندم ✨

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    باعث افتخاره

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    باعث افتخاره

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    خواهش میکنم..حتماااا به امیدخدا..موفق باشید

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    2

    عاااالییییی بوووود..موفق باشید همیشه.. بااینکه دلم گرفت با پایانش انقد این رمانو دوست داشتم و دارم که دلم میخواست بازم ادامه پیداکنه..اما هر شروعی یه پایانی داره و چه پایانی زیباتر از این..دمتون گرم

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر دلگرم کننده‌ت دوست من. خوشحالم که دوست داشتی. به زودی با یه رمان دیگه میام دوباره. اون خیلی طولانی‌تره، اگه دوست داشتی دنبال کن💙🌱

    ۲ سال پیش
  • تیسراتیل

    0

    جاااان؟ الان چیشد؟ 😐💔

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    تموم‌ شد.

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    2

    چه زود تموم شد.مرسی بابت رمان زیباتون🥰

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم ممنون که دنبال کردید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️