پارت نود و ششم :

بعد دست‌های کوچکش را در دستان پیرمرد گذاشت و چهره‌اش حالتی جدی گرفت.
- می‌دونم ارغوان من بهت اعتماد دارم.
حالت جدی، یا شاید بهتر است بگویم خالت بیش از حد جدی صورت ارغوان بسیار بامزه بود.
- منم به تو اعتماد داری، حالا می‌گی یا نه؟
آقا خشایار با لبخندی گفت:
- من هیچی بلد نیستم ارغوان. از تعمیرات اصلا سردرنمیارم... یکمی سر در میارم ولی نه اونقدری که بنظر می‌رسه.
بعد نفس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ارغوان میخادنشونه بده راحت میشه کمک کرد🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️