مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و یازده :
افرا که مشتاق بود هرچه زودتر به خانه برگردند تا ساغر اتاقخواب و تمام یادگاریها را ببیند، بیدرنگ قبول کرد و سمت ماشین راه افتاد. طاها اینبار هیچ اصراری به فرحان و سمانه نکرد و راهشان را جدا کردند. افرا متوجه جو متشنج بین فرحان و طاها شده بود اما به روی خودش نیاورد و مقابل نگاه ساغر، فقط لبخند بر لب داشت.
***
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. فضای سالن با نور کمی از آباژور روشن بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
2عالی عالی خیلی ممنون نگار جونم😍😍چقدر طاها خوبه خیلی دوستش دارم 💋😍