پارت سوم :

می دونم درست شنیدم اما نمی خوام باورش کنم.گوشم سوت می کشه.اراجیفش تو مخیله ام هم‌نمی گنجید.نگاه حتی به ظرفهای غذا که رو میز چیده میشه نمی کنم.با عصبانیت از رو صندلی بلند میشم و در واقع دارم فرار می کنم.از افسون!از خودم!از رویای یک زندگی آروم!چون معتقدم اینا چیزهاییه که در تقدیر من نوشته نشده.انقدر عصبانیم که حتی نفهمیدم پول غذا چند شد و چقدر صاحب رستوران از کارتم‌کشید.مهم این بود بتونم فرار کنم.این چاه دقیقا مثل همون چاهی بود که رعنا توش پرت شد و دیگه هیچوقت برنگشت.باید خودم رو نجات بدم.انقدر با عجله سمت ال نود مشکی ام می رم که حتی بارون بهاری فرصت نمی کنه خیلی خیسم کنه.با عجله ماشین رو روشن می کنم و از اون محل دور می شم جوری که فکر کنم افسون حتی فرصت نکرده تعقیبم کنه.با سرعت می رونم و زیر لب فحش رو‌نثار روح افسون میکنم.افسون!افسون!افسونگری که خوب بلده طعمه هاشو تکه و پاره بکنه و این میون فقط راستین میون دندونهاش گیر نکرد.حالا بعد یه سال که کیمیای محبتش راستین رو سمت خودش نکشونده می خواد بهش لطمه بزنه.اولین قدم ازدواج با منه چون می دونه راستین تا چه حد از من متنفره!ما از هم متنفر بودیم آره اما مرگ رعنا که روزی قرار بود اول همسر من بشه اما عشقش به راستین مانع این ازدواج شد برای راستین فقط افسردگی و برای من هر ثانیه عذاب روحی داشت.تو همین اوهاماتم که با دیدن ماشین قرمزی که از فرعی ناگهان جلوم می پیچه محکم پام رو روی ترمز فشار می دم.از ترس چشمهام رو‌می بندم اما ماشین دقیقا یک وجبی ماشین متخلف می ایسته.چشمهام رو باز می کنم.نمردم‌سالمم .به ماشین رو به رو نگاه می کنم و خشکم می زنه.این نیو مزدای قرمز رنگ افسونه که!پشت فرمون با تنی بی حال نشستم و میبینم که افسون با عصبانیت از ماشینش پیاده می شه.صدای بوق ماشینها بلند میشه و من هنوز همونجور پشت فرمون خشکم زده.قلبم محکم می کوبه.دست به قلبم می گذارم که در ماشین ناگهان باز میشه و فریاد افسون در فضای ماشین می پیچه
-خیلی احمقی که فکر کردی می تونی منو قال بذاری پسره ی بیشعور چیپ بی فرهنگ.
فقط نگاهم رو سمت افسون می دم .آره یادم‌نبود افسون یه رالی باز قهاره و جنون سرعت داره.با بی حالی پاسخ فریادهای بی امونش رو می دم
-برو پی کارت افسون دست از سر من بردار.
بوق ماشینهای الاف شده ی پشت سرم بیشتر شده صدای افسون رو میشنوم
-می رم کنار اما وای به حالت دوباره سرت رو مثل یابو بندازی پایین و بری.بکش کنار تا ماشینهای پشت سرت رد شن.
افسون می ره و من در ماشین رو می بندم.شال خیس شده زیر بارونش رو از سرش می کشه و پشت ماشینش میشینه.ماشین رو گوشه ی خیابون می کشه و پارک می کنه و من دقیقا پشت ماشینش پارک می کنم.یکبار چراغ ماشینش رو خاموش و روشن می کنه یعنی من برم سمت اون.نفس عمیقی می کشم و از ماشین پیاده می شم.رو‌صندلی کنارش که می شینم می بینم داره شال دیگه ای رو سرش می ندازه.همون شال نخی که صبح تو دانشگاه سرش بود.بی هیچ حرفی زل می زنم به قطرات بارون روی شیشه.صداش رو‌میشنوم‌که می گه:فکر می کردم دوست نداری لو بری.
بی حوصله پاسخ می دم:ببین افسون اگر لو رفتن باعث میشه دیگه تو رو نبینم حاضرم.به خدا حاضرم.
-منم همچین مشتاق دیدنت نیستم
میون حرفش می پرم و داد می زنم:خب پس الان اینجا چه غلطی می کنی.مشتاق دیدن‌من نیستی اما با وقاحت تمام می گی تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.منم گولت رو خوردم.تمام درد تو راستینه و حالا که می بینی بازم محلت نمی کنه این پسر خاله ی جون جونیت می خوای اینبار اینجوری توجهش رو‌جلب کنی اونم با ازدواج با من.تو حاضری برای داشتن راستین همه رو حتی خودت رو به آتیش بکشی.من باهات نمی سوزم افسون.خودم می رم و می گم که تو شب فوت رعنا اونجا بودم ولی به ساز تو نمی رقصم.اما....
بقیه ی حرفم اما با داد افسون تو دهنم می ماسه
-آره دردم راستینه.دردم اینه که همیشه پیشش من بودم و ندید و گذشتم.حتی وقتی رد نامزدی کرد و گفت عاشق رعناست مخالفت نکردم.گفتم زوری نمیشه.رعنا مرد و بازم نشد اما اینبار با حرفهایی که بهم زد می خوام تمومش کنم.چطور شما حق دارین با هرکس دلتون می خواد ازدواج کنین منم حالا دلم‌می خواد با تو ازدواج کنم.اصلا برام مهم نیست دیگه خاله و راستین چه حالی می شن.دوست دارم منم اینبار هر کار دلم می خواد بکنم.
-تو برای خودتم مهم نیستی؟حاضری عمرت رو‌پای یه انتخاب اشتباه بسوزونی.الکی الکی الکی چرا دوست داری مهر طلاق بشینه تو شناسنامه ات.
با پوزخند سمت من بر می گرده طوریکه تکیه اش به شیشه ی ماشینه
-حالا کی گفته می خوام بعدش طلاق بگیرم.
اینبار پوزخند رو‌لبای من میشینه
-من و تو همدیگه رو نه دوست داریم و نه اصلا جزو انتخابهای همدیگه ایم.چرا بخاطر راستین دوست داری هر بلایی سر خودت بیاری.
لحظه ای فقط نگاهم می کنه.چشمهای درشتش که با اون خط چشم گربه ای زیباتر هم شده ترنم اشک داره
-من او بلا رو وقتی راستین رو خواستم سر خودم آوردم.همه اما فقط به راستین فکر کردن.هیچ کس نگفت پس این دختر چی میشه.تکلیف دل این چی پس؟این دختریکه از بچگی مهر راستین رو انداختین تو دلش و گفتین بزرگ بشی عروس منی.پس چی !پس من چی!
دلم لحظه ای برای دلش که بیشباهت به دل سوخته ی خودم‌نیست میسوزه.سعی می کنم اما هر طور شده رایش را بزنم
-یه مدت سفر برو،بر خارج از کشور،بگرد،فراموشش کن.
سری تکون می ده
-هر جا برم یاد راستین با منه.هر سفری برم ،هر آهنگی گوش بدم،فقط یه جاست که هیچ خاطره ای ازش ندارم اونم تو زندگی مشترکه.
کمی سکوت می کنه و بعد تنش رو جلو می کشه.زل می زنه تو‌چشمام و میگه
-من با ازدواج ازش کنده می شم.راستین اون‌ کَنه ایه که به جون و روح و قلب من چسبیده اما می کَنمش.من خسته شدم .ازدواج می کنم اونم با تو.با تو زندگی می کنم و دیدن ما هر روز راستین رو‌می کشه.می خوام اونم یه بار مثل من زنده زنده بمیره.
نمی دونم چرا برای لحظه ای لال میشم و هیچ مخالفتی نمی کنم.حاضر نیستم با افسون برم زیر یک سقف اما زبانم برای اعتراض قفله و سکوت من همراه میشه با لبخندی رو لبهای جیگری افسون.حس می کنم برق نگین روی دندونش چشمم رو می زنه.
-پس موافقت کردیم.هر وقت تونستی پدر و مادرت رو هماهنگ کنی خبرم کن.نگران مادر و پدر منم نباش.از طرف من همه چی اوکیه.
لب می زنم:نابود میشیم.
آهسته تر می گه:نابود می کنیم نابود نمیشیم.بهش فکر کن داوود.من بابتش پول خوبی بهت می دم.
از خلا فکری که درونش گرفتار شدم بیرون می یام.
-من ازت هیچی نمی خوام.من فقط ازت می خوام بری.بری و دست از سر من برداری.من دردم برای خودم بسه.
-عیب نداره بذار با ما بقیه هم درد بکشن .ببین من اگر اون موقع اعتراف نکردم که تو رو دیدم فقط به خاطر راستین بود.چون درد مرگ رعنا براش بس بود دیگه لزومی نداشت بفهمه تو اونجا بودی.هیچ فرقی تو اصل قضیه نمی کرد .رعنا مرده بود و راستین داشت زجر می کشید.من برای راستین همه کار کردم اما حرفهاش جوری آتیشم زده که سرد نمیشم.خاموش نمی شم.من تصمیمم رو گرفتم .من و تو با هم ازدواج میکنیم.این اتفاق می افته شک نکن.هیچ راهی نداری داوود.پس بهتره هر چه زودتر خانواده ات رو برای ازدواج با من آماده کنی.هر دروغی بلدی بگو.بگو شاگرد کلاسمه چه بدونم هر شر و وری که بلدی اما انجامش بده.فقط یه هفته وقت داری.خاله نیلو که از مسافرت برگرده باید بیای خواستگاری من.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • E.m

    0

    👍👍

    ۲ سال پیش
  • روجا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • خوب

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    اووو

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!