پارت دوم :

ساعتهای بعد رو‌نمی دونم‌چه جوری می گذره.تو یه حالت تعلیق عجیبم.گاهی به سال پیش و اتفاقاتش بر می گردم و گاهی تو امروز و چیزهایی که قراره بشنوم غرق میشم.مرگ دردناک رعنا شاید به دستهای من نبود اما بنای اولیه اش رو من گذاشتم.اونروز بعد از اینکه شنیدم ترم بعد تعلیقم و حق داشتن کلاس ندارم واقعا عصبانی بودم و وقتی تو زمین رالی بازی تو‌ پارک تعقیبش کردم هیچوقت فکر نمی کردم اون اتفاق بیافته.من تو شرایط روحی بدی بودم و شاید بعد از خیانت همسرم نباید به اون زودی به ازدواج فکر می کردم.من داغون بودم و یه آدم دیگه شده بودم.من مسبب مرگ رعنا شدم ولی هیچوقت شهامت اعتراف پیدا نکردم اما کابوس اونروز رو هر ثانیه با خودم حمل می کنم.شونه هام زیر بار این اتفاق خمیده ست و سرم افکنده.اما چه حیف که زمان به عقب بر نمی گرده .بی حوصله لباسهام رو عوض می کنم و آدرس رستورانی رو‌که تو منطقه ی ملاصدارا از شهر قزوین که معروفه برای افسون می فرستم.نمی دونم‌این چند ساعت رو‌کجا مونده یعنی اصلا برام‌مهم نیست .حاضر میشم و سمت رستوران می رونم.تو‌رستوران دقیقا کنار پنجره میشینم تا از بارون بهاری لذت ببرم‌هر چند که واقعا یکسالی هست از هیچی لذت نمی برم .چشمم به قطره های بارون روی پنجره ی رستورانه که مزدای قرمز رنگ افسون رو‌می بینم و بعد خودش رو.یه مانتوی حریر کرم رنگ تنشه با یه شلوار لی بالای مچ پا.یه نیم تنه ی سفید که کمی از شکم یعنی نافش پیداست تنش هست.از حرص دندونهام رو روی هم فشار می د م وقتی هیچ تلاشی نمی کنه تا همون شال حریر رو‌که روی شونه هاش افتاده روی سرش بندازه.تیپش رو که شدیدا باعث میشه همیشه مورد توجه باشه رو دوست ندارم.وارد رستوران میشه و سر می چرخونه و با دیدنم لبهاش که حالا رنگ رژ اون نسبت به صبح از کالباسی به جگری دراومده به لبخند باز میشه.تیپش رو دوست ندارم اما اعتراف می کنم الهه ی زیبایی و جذابیته.صدای پاشنه ی کفشهاش هم انگار با بقیه فرق داره،آره اون تا این حد با بقیه فرق داره.حتی بلند نمیشم به رسم ادب و صندلی رو خودش عقب می کشه و میشینه.فرصت حتی سلامم بهش نمی دم و می غرم
_بهتره روسریت رو سرت بندازی.اینجا یه آشنا من رو با تو ببینه چی میشه.یه بارم بخاطر تو از کارم نشم.
خنده ای مسخره میکنه
_فکر می کنی چقدر برام مهمه‌.یعنی در واقع برای من این مکان و اینجا با تو شام‌خوردن خودش کلی برای من افت داره پس بهتره خیلی هم برات مهم نباشه.از کارت تعلیق نمی شی نترس.یه استاد دانشگاه معمولی هستی دیگه از چی می ترسی.
تحملش رو‌ندارم کمی به جلو خم میشم تا چیزی بارش کنم اما گارسون بالا سر میزمی رسه و من دوباره صاف می نشینم.کوبیده سفارش می دم و گارسون می ره .چشمم به افسونه که با لب کج شده داره رستوران رو نگاه می کنه.مکان رو نپسندیده از اطوارهاش معلومه و من هم از بودن با اون اصلا خوشحال نیستم.من و افسون مثل دو قطب آهن رباییم.انقدر با هم متفاوتیم‌ که دافعه مون زیاده.پوفی می کشه
-جای بهتری نبود دعوتم کنی.
در حالیکه پاهام رو از عصبانیت تکون می دم زیر لب زمزمه می کنم:همینم از سرت زیاده.
خودش رو آماده جواب دادن می کنه اما من این فرصت رو ازش می گیرم و سریعتر از اون می گم:برای چی می خواستی منو ببینی.بگو و شرت کم.
پوزخندی می زنه و دست به سینه میشه.زل می زنه به من و بِر و بِر منو نگاه میکنه.چشمهام رو می بندم تا عصبانی نباشم.من نباید دیگه عصبانی میشدم.من یکساله دارم تمرین می کنم تا طبق مشاوره هایی که گرفتم بتونم خودم رو کنترل کنم تا فاجعه بار نیارم.
-مثل چی زل نزن به من حرفت رو بگو.
تو همون حالت جوابم رو می ده:داشتم نگات می کردم که بدونم دارم خودم نسخه ی بدبختیم رو‌می پیچم اما بیخیال.من اومدم اینجا تا بهت بگم من تصمیم گرفتم ازدواج کنم...
مکث می کنه تا عکس العمل من رو ببینه و من انگار یه جمله ی بی مفهوم شنیده باشم بیتفاوت می پرسم:این چه دخلی به من داره.برو‌هر غلطی دلت می خواد بکن
هنوز حرفم تموم‌نشده که می خنده.ردیف دندونهاش و اون نگین لعنتی روی دندونهاش نمایان میشه.شاید بشه گفت قشنگ می خنده اما برای من افسون فقط بشارت مرگه.خنده اش قطع میشه.یه کم با ته مونده ی خنده روی لبهاش نگاهم می کنه و بعد تیر بعدی رو‌رها می کنه.
-من می خوام با تو ازدواج کنم جناب داوود خان.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    رمانت عالیه سمیه جان

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از نظر قشنگ و همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • روجا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    خیلی قشنگ بود تا اینجا کنجکاوم برای خوندن ادامه اش

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • hu

    0

    yi565ty7u

    ۲ سال پیش
  • خوب

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • هستم زهرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ساحل

    0

    عالیههههه میتونید برای من یک رمان بنویسید؟؟؟؟؟ خواهش

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    سلام خیر امکانش نیست

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    0

    شروعش جالب

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    امیدوارم از خوندش لذت ببرید

    ۲ سال پیش
کپی شد!