پارت صد و سیزده :

عطا اخم‌هایش را در هم کشیده بود. دخترش عقل نداشت؟ واقعا نداشت! با عقد او موافقت کرده بود؛ اما انتظار داشت این وصلت حالا حالاها هدفی جز آشنایی نداشته باشد... می‌خواست از مردی که دخترش را به او سپرده بود، اطمینان پیدا کند، از اینکه آیا واقعا همان‌قدر که نشان می‌دهد سنجیده است؟
مسیری را می‌آمد و می‌رفت و انتظار می‌کشید در باز شود و هر چه سریع تر فریال و معین را ببیند! به خصوص معین را...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    به نظرم دیگه عطا شورشو درآورده نگرانی درست ولی دیگ نباید برای نیاز هر انسان تعیین تکلیف کنه ک

    ۸ ماه پیش
  • Roghayyeh

    1

    عطا باید جرش میداد که

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    شاید اینم روش نمیشد😂

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    توپارت صدای معین الدوله باپارساپیروزفرتصورکردم بااون تن واحترام حرف زدن عصبانی بودن ❤

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    الان که گفتی منم تصورش کردم🤭

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    عطا دیگه خیلی شورش کرده این دوتا دیگه زن وشوهرن کی میخاد کوتاه بیاداخه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وقت گل نی🙈

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    الهی تب کنم پرستارم تو باشی معین گوگولی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قشنگ بود😂

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    آخ بالاخره تونستم بخونم.واقعا پارت استرس زایی بود و همچنین قشنگ بوس بهت آزاده جون

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بوس به تو قشنگم مرسی😘

    ۲ سال پیش
  • منیر

    0

    ممنون آزاده جون از پارت هدیه💐 به نظر من پنچری ماشین کار مرتضی بوده😄

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم😍همونطور که بچه‌ها گفتن کار فرهاد بوده🙈

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی عالی ،امیدوارم فشارش بالانباشه ،برای پارت هدیه هم تشکر

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم😍

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    ای وای عطا ول کن تورو خدا تا خودتو بکشتن ندادی 🙄شده دیگه حالااا فریال بنده خدا اون پایین زایمان کرد خودت سکته رو رد کردی!! پسر به این آقایی بببین بلده فشارم بگیره🤌😋😋

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آخر کامنتت😂😂

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    خدایاعطاخان کوتاه بیامیخوای سکته کنی دورازجون معین تودردسربندازی،ازمابپرس معین بچه خوبیه خوچرااینجوری میکنی 😉،معین چقدقشنگ حرف زدبااحترام وقاطع امیدوارم قانع بشه وکوتاه بیادکاربه جای باریک نکشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خودش می‌دونه معین آدم خوبیه منتها مشکلش اینه که می‌گه به هر حال این اختلافات خودشون رو نشون میدن و مشکلات زیادی سر راه دخترم میاد☹️واقعا هم خیلی قاطع برخورد می‌کنه😍👌🏻

    ۲ سال پیش
  • Prya

    0

    عطا گناه داشتااا داشت سکته رو میزد بالاخره🥲 نکنه مرتضی ماشینو پنچر کرده😐😐هیچ بعید نیس یا شایدم فرهاد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه همونطور که بچه‌ها گفتن کار فرهاد بوده🙈

    ۲ سال پیش
  • نیلوفرسامانی

    0

    معین چه قشنگ و قاطعانه حرف زد👌🏻🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    شایداین نگرانی معین یکمی دل عطانرم میکنه البته عطاهیچوقت ازمعین راضی نمیشه فقط دیالوگ معبن خان وقتی یقه اش دردست عطاونگاهش تصورمیکنم 🤣🤣🤣🤣🤣🙏❤⚘

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قطعا زمان می‌بره ولی عطا معین رو خیلی هم زیاد قبول داره منتها نمی‌تونه از نگرانی این همه اختلاف دست بکشه وگرنه در نظرش معین خیلی معقوله

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی😍

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    البته به عطا حق میدم پدر و نگران به خدا که دوجون گرفتار مون کردن🤣😍هر دوشون راست میگن من به جای فریال بینشون گیر کردم و خیلی حس زدی🤦 ♀️🤐عالی بود دستت طلا آزاده جونم 😍❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره واقعا حس خیلی بدیه آدم بین پدر و شوهرش گیر کنه😑

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی عالی مرسی آزاده جونم 😍آره شل کن سر کیسه پارت هات لطفا 🙈❤️عطا میشه اختلاف ها رو نبینی به خدا معین بدبخت خیلی پیر هم نیستا😥یکم باهاش راه بیا و شیرینی پخش کن و بفرست سر خونه زندگیشون😍😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    معلومه که معین پیر نیست😍ولی خب دختر عطا خیلی کوشولو به نظر می‌رسه😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️