پارت هفتاد و دوم :

دهانم از وقاحت و حرف‌های نابجایش باز می‌ماند. من از وقتی که آمده بودم، مشغول کار بودم. یعنی حتی قاشقی که در دستم بود و لباس‌هایی که از بالا تا پایینشان بوی روغن گرفته بود را هم نمی‌دید؟ خستگی صورتم را چه؟ کدام کار را خواسته بود که "نه" گفته بودم؟ حرف‌هایش که دلم را می‌شکند، در کنار خستگی مزید بر علت می‌شود تا برای اولین بار من هم در رویش دربیایم و مراعات را کنار بگذارم؛ هرچند تمام تلا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    مادر شوهره از اون مادر شوهر هاست خدا قسمت هیچ *** نکنه

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سعیده خانوم😁😁😁

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    سلام نویسنده عزیزممنون از رمان قشنگتون ورایگان کردنش من یه روزه تااینجاخوندم عالی بود،دلم یه دوست مث هلن خواست همیشه همراه وشاد،خیانت همیشه سخت ترین چیزه ولی یکی مث آوابلده ازاین هم سربلندبیرون بیاد🌹

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوش بشینه به نگاهتون.🌺

    ۳ سال پیش
  • Aa

    3

    این مادر شوهره بدرد همون مینو میخورد بشوره رو طناب پهن کنه🤣🤣🤣💃💐

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️