پارت پنجاه و پنجم :
***
به هوش بودم، کاملاً از اطرافم درک داشتم اما دلم نمیخواست چشم باز کنم و شاهد از دست دادن فرزندم باشم.
دست سردم میان دستان کسی بود که هم قاتل من و هم فرزندم بود.
اما قدرت اینکه گرمای دستانش را پس بزنم، نداشتم و من گاهی حالم از این ضعفی که در برابر قلبم داشتم بهم میخورد.
- سهیلا خانوم... عزیزم... چشمهای خوشگلتو باز میکنی خیالم راحت شه؟
آخ از صدایش! کاش به این صدا حکم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
امیدوارم هیچ زنی بلاتکلیف نمونه :)
۴ ماه پیشسحر
0خیلی قشنگ بود ، کاملا متفاوت بود نسبت به رمان های دیگه، موفق باشید ❤️
۵ ماه پیشوکیلی
0مرسی عزیزم مثل همیشه زیبا بودخسته نباشید❤️💐
۵ ماه پیشتارا
0عالی بود خستہ نباشید
۱۲ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
❤️
۱۲ ماه پیشمریم گلی
0خسته نباشی نویسنده جان ،خدا قوت ،مثل بقیه رمان هاتون قشنگ بودو هیجانی ،ممنونم عزیزم قلمت پایدار ،✋♥️💓♥️
۲ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
🥹🤍
۲ سال پیشآوا
0رمانش قشنگ بود ولی کاش یکماه دیگه ادامه داشت 😊ممنون از نویسنده ی متفکر
۲ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
دیگه قراره استارت رمان جدید و بزنم براتون😎🤲🏻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
0بازم خوبه سهیلا آخرو عاقبت خیری داشته امان امان از کسی که بی عاقبت و بلاتکلیفه