پارت چهل و چهارم :


-شما کی هستین؟
از این فاصله می‌شد او را بهتر دید. بینی‌اش سرخ شده بود و چشم‌هایش کمی نم داشت.
-فکر کن یه دوست.
سعی کردم تنه‌ام را بالا بکشم که بلند شد و زیر بغلم را گرفت.
-میشه به خانواده‌ام خبر بدید. مامان بدری تا حالا کلی نگرانم شده.
*
عقرب‌های ساعت بی‌وقفه به دنبال هم می‌رفتند و نیمی از روز را می‌بلعیدند که تقه‌ای به در خورد. آرنج دستم را از روی چشم‌هایم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    منم قاطی کردم نویسنده جون توام هی ماروبپیچونااا

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    طوری نیست عزیزم. گره ها باز میشه.

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    من یه کم گیج شدم ،عرشیا از کجا پیداش شد،تصورش از عرشیا قبلاً خوب نبوده ،مگه نگفتن ازدواج داره ،یعنی همین عرشیا شوهرشه ؟خانواده خانم بزرگ چی شدن ؟ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    کمی جلوتر به همه‌ی سوالاتتون می‌رسید عزیزم😊

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏🌼🌸🌼

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    فکرکنم برگشته به گذشته

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    عجب رمانی

    ۲ سال پیش
  • همتا

    2

    من گیج گیجم سحرجان فکری بحالماکن😀

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    بابت عکس ممنون💋💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!