پارت هشتاد و نهم :

جعفر آقا یک پایش را انداخت روی پای دیگر و نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب بگو تا جعفر نجاتت بده.
- آره جعفر باید نجاتم بدی.
نفس گرفت و ادامه داد:
- از وقتی ارغوان اومده تردید پیدا کردم.
- آخرین بار که راجع‌بهش حرف زدی می‌خواستی همراه خودت بکشیش.
- نمیدنم کشتنش کار درستیه یا نه. با اینکه قبلا مطمئن بودم باید بکشمش.
جعفر آقا سری تکان داد و خیلی آرام پرسید:
- هنوز فکر می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    جعفردرست میگه بعضیهانیروی کلام دارن بعضی هم نیروی عشق،دارندجادویانیروی اقاخشایارمی تونست توکاربدیابرای ثروت زیاداستفاده بشه ولی نشدفقط منظورازکشتن ارغوان🤔🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • یه ادم

    0

    مثل این که ارغوان هم میتونه همچیرو تعمیر کنه و از خشی به ارس رسیده بهش خشی میخاستم که ارغوان مثل خودش نشه😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️