تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و نهم :
جعفر آقا یک پایش را انداخت روی پای دیگر و نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب بگو تا جعفر نجاتت بده.
- آره جعفر باید نجاتم بدی.
نفس گرفت و ادامه داد:
- از وقتی ارغوان اومده تردید پیدا کردم.
- آخرین بار که راجعبهش حرف زدی میخواستی همراه خودت بکشیش.
- نمیدنم کشتنش کار درستیه یا نه. با اینکه قبلا مطمئن بودم باید بکشمش.
جعفر آقا سری تکان داد و خیلی آرام پرسید:
- هنوز فکر می

لطفا صبر کنید...

اسرا
0جعفردرست میگه بعضیهانیروی کلام دارن بعضی هم نیروی عشق،دارندجادویانیروی اقاخشایارمی تونست توکاربدیابرای ثروت زیاداستفاده بشه ولی نشدفقط منظورازکشتن ارغوان🤔🙏⚘