مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و چهارم :
حالا فرحان هم مثل طاها، استرس به جانش افتاده بود. اگر افرا واقعا خوشحال نمیشد، اگر بیشتر از خوشحالی، پر از گله میشد که چرا ساغر بیشتر برای پیداکردنش تلاش نکرده... اگر...
آه کشید و خسته از فکرهای بینتیجه، به طاها کمک کرد تا زودتر میز شام را آماده کنند. افرا ناخنکی به غذا زد و گفت: باباطاها واسه خودش یهپا مادره هان...! عجب دستپختی!
طاها نرم خندید و گفت: یادت رفته همون موقعها چقدØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم از انرژی خوبت❤🌱
۲ سال پیشمریم گلی
2چه قشنگ میگه بابا طاها ،خدا کنه هر چه زودتر یه خانواده کامل بشن ممنونم نگار جون ♥️♥️♥️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از شما و انرژیتون❤🌱
۲ سال پیشم
2خیلی عالی
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
متشکرم مهربون❤🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بهاری
2خیلی پارت قشنگی بود 😍خوش حالم که ساغر زنده بود و پیدا شد😊🧡