پارت هشتاد و پنجم :

آقا خشایار از میان دالان زمان و مکان عبور می‌کرد. گاهی به عقب برمی‌گشت و به جنازه‌ی خواهرش نگاه می‌کرد، گاهی به نیم‌رخ عرق کرده‌ی آقا صابر، گاهی از پنجره به بیرون و گاهی کف دست‌هایش را. بنظر در همان حوالی دنبال چیزی می‌گشت، هنوز هم وقتی با خودش تنهاست، یا زمانی که نیمه شب‌ها از خواب می‌پرد دنبال همان‌چیز می‌گردد. انگار که در نزدیکی‌است انگار که گم شدنش را باور نکرده و منتظر تا به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    💔

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب پس اونهم مثل باباش هست 🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️