پارت صد و چهل و هفتم :
نگین اخم کرد و درحالی که با اکت عصبیش نقنق کنان به سمت آشپزخونه میرفت:
- چه ساده واقعا طوری بهشون اطمینان میکنین انگار صد ساله میشناسینشون. از سام بعیده!
رخشا دست به سینه آروم برگشت سمت نگین:
- سام میدونه داره چیکار میکنه نگین. بیخودی نگران نباش؛ اون بچه دیروز نیست.
صدای نگین از ته آشپزخونه:
- دقیقا چون سامه دارم قانع میکنم خودمو. یا شایدم داری محض آروم شدن
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
زهرا
0نظری ندارم فعلا