تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و چهارم :
خواب که ولی شب هنگام کمی چشمانش را بست. ساعتی بعد از جا بلند شد و لب پنجره گریست. نور اتاق کناری کوچه را روشن کرده بود احتمالا زن هم پشت آن پنجره میگریست و به همان فضایی نگاه میکرد که آقا خشایار جوان با چشمهای اشک آلودش. شاید غم او بیشتر هم بود، نمیدانم، حرف زدن با قطعیت در چنین موتقعی احمقانهاست. دو پنجره میزبان دو غمکشیدهی ماتم زده بودند، پنجرههایی گرد و غبار گرفته، خسØ

لطفا صبر کنید...

اسرا
1چقدرسخت🙏💋💞