پارت هشتاد و چهارم :

خواب که ولی شب هنگام کمی چشمانش را بست. ساعتی بعد از جا بلند شد و لب پنجره گریست. نور اتاق کناری کوچه را روشن کرده بود احتمالا زن هم پشت آن پنجره‌ می‌گریست و به همان فضایی نگاه می‌‌کرد که آقا خشایار جوان با چشم‌های اشک آلودش‌. شاید غم او بیشتر هم بود، نمی‌دانم، حرف زدن با قطعیت در چنین موتقعی احمقانه‌است. دو پنجره میزبان دو غم‌کشیده‌ی ماتم زده بودند، پنجره‌هایی گرد و غبار گرفته، خسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    چقدرسخت🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️