پارت هشتاد و سوم :

در نهایت آقا خشایار جوان دعوت آنها را پذیرفت و شب به خانه‌ی مرد رفت. خانه‌ در یکی از محله‌های خوب شهر واقع شده بود و بزرگ بود؛ کمی خالی از اسباب و اثاثیه به چشم می‌آمد اما با این وجود محقر بنظر نمی‌رسید. سکوتی سنگین خانه را در بر گرفته و صدای همسایگان میان دیوارها می‌پیچید. غم جانکاهی در بطن خانه ریشه دوانده بود، غمی که گویی پیش مقدمه‌ای بود بر غمی بزرگ‌تر. کودک که پونه نام داشت جلوی ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه ادم

    0

    ممنون نمیدونم چرا کامتاتون انقد کم شده بااین که رمان داره عالی پیش میره

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    خیلی اهمیتی نداره واقعیتش. همین که شماها هستید کافیه❤️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    ممنون ⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️