تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و سوم :
در نهایت آقا خشایار جوان دعوت آنها را پذیرفت و شب به خانهی مرد رفت. خانه در یکی از محلههای خوب شهر واقع شده بود و بزرگ بود؛ کمی خالی از اسباب و اثاثیه به چشم میآمد اما با این وجود محقر بنظر نمیرسید. سکوتی سنگین خانه را در بر گرفته و صدای همسایگان میان دیوارها میپیچید. غم جانکاهی در بطن خانه ریشه دوانده بود، غمی که گویی پیش مقدمهای بود بر غمی بزرگتر. کودک که پونه نام داشت جلوی ت

لطفا صبر کنید...

یه ادم
0ممنون نمیدونم چرا کامتاتون انقد کم شده بااین که رمان داره عالی پیش میره