پارت هشتاد و دوم :

گیج و سرگردان درون بیمارستان می‌چرخید، به برادرهایش زنگ زد و بعد از چند جمله با عصبانیت تلفن را قطع کرد، عرق از روی پیشانی‌اش شره می‌کرد و انگار نگاه ترحم آمیز پرستارها مایه‌ی عذاب بیشترش بود. ناامید به لابی رفت و خودش را روی صندلی پرتاب کرد و سرش را میان دستش فشرد. سر به گریبان فرو برد و چشماهیش را بست، نمی‌دانم چه تصویری پشت پلک‌هایش نقش بست اما هرچه که بود موجب شد اشک‌هایی دردناک Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب میگن تومرگ یادم نبوددورتومرگ باش که تنهاندم اون دنیاولی بیچاره برادرهای آقای خشایار😔🙏

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    بیچاره خشی🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️