تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و دوم :
گیج و سرگردان درون بیمارستان میچرخید، به برادرهایش زنگ زد و بعد از چند جمله با عصبانیت تلفن را قطع کرد، عرق از روی پیشانیاش شره میکرد و انگار نگاه ترحم آمیز پرستارها مایهی عذاب بیشترش بود. ناامید به لابی رفت و خودش را روی صندلی پرتاب کرد و سرش را میان دستش فشرد. سر به گریبان فرو برد و چشماهیش را بست، نمیدانم چه تصویری پشت پلکهایش نقش بست اما هرچه که بود موجب شد اشکهایی دردناک Ø
لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب میگن تومرگ یادم نبوددورتومرگ باش که تنهاندم اون دنیاولی بیچاره برادرهای آقای خشایار😔🙏