پارت دویست و ده :

لحنِ حرصی‌اش به قدری بامزه بود که شلیک خنده‌ام به هوا برخاست.
تا رسیدن به خانه به قدری اهورا دری‌وری گفت که به کل حرف‌های امیرعلی را از یاد بردم. هر دختری در شرایط من به تراپیستی مثل اهورا نیاز دارد. وگرنه افسردگی خیلی زود او را از پا می‌اندازد.
وارد خانه شدیم. در را برای اهورا که سپهر را روی کولش داشت، باز نگه داشتم و هم‌زمان نگاهم خیره‌ی در بسته‌ی واحد امیرعلی بود؛ الان او با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!