پارت صد و چهارده :


چشمهای رنگ کهکشانش چند باربازوبسته می زند و ناله خفیفی ازلای دندانهای کلید شده اش بیرون می آید:

-بالاخره نمردم واززبونت عزیزم رو شنیدم.

با این حرفش لبخند مسخره ای روی لبهایم گسترده می شود.

-بزارببینم می تونم یه چکه آب پیدا کنم.

چند ساعت قبل شبیه زوج خوشبخت بودیم وحالا دردست یک جانی به انتظار مرگ نشسته ایم.نگار حرف دروغ زیاد می گوید. این هم یکی ازبلوف ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!