پارت دویست و سی و چهارم :

از دادگاه بیرون می‌آید. انقدر در جلسه‌ی دادگاه و پیش از آن حرف زده بود که حالا دوست نداشت حتی دهانش را باز کند. گرفتگی هوا توجهش را جلب می‌کند؛ آسمان ابری‌ست و انگار دلش می‌خواهد امسال زودتر بارانش را به زمین هدیه کند. نگاهی به ساعت روی مچش می‌اندازد و حلقه‌اش را با انگشت اشاره و شست دستش لمس می‌کند. چهار روز بود که عقد کرده و لقب تازه داماد گرفته بود اما هنوز به سنگینی این حلقه روی دس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی

    2

    واقعا داره تموم میشه !تازه داشت جالب میشد میشد بیشتر باشه به هر حال خدا قوت خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزم.🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    1

    این کار تموم بشه دوباره نمی نویسید؟ قلم رو کنار نذارید لطفا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم بعد از این رمان سه تا اثر رفته برای چاپ. الان هم رمان "ستاره‌ها که ببارند" در مرحله‌ی نگارش و پارتگذاریه.🥰🥰🥰🥰🌺

    ۲ سال پیش
  • ؟؟

    1

    چرا من به سمیر مشکوکم؟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • رزا

    1

    من که می گم کار این سمیر خیر ندیده س دسش بشکنه 🤲

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیرندیده رو خوب اومدی.😁😁🌺

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    نوچ من بازفکرم رفت پیش سمیر⚘💞💋

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شاخ سمیر شکسته. دیگه نگرانش نباشید.🥰

    ۲ سال پیش
  • یانا

    2

    درود خانم اصغری رمان بعدی چه زمانی شروع میشه،

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.به زودی زود.🌺🌺 خدا رو چه دیدین. شاید "ستاره‌ها که ببارند" هم از تلگرام بزاد همینجا.🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    درودگفتم نگرانم همه این اتفاق ها تقصیر این پروین (وَرپریده) اگه اول خواستگاری کولی بازی در نمی آوورد این اتفاق نمی افتاد طفلی آوا و صدرا برای شام دونفری چه خواب و خیالهایی یده بودن . آخی جی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم.طفلی پروین.😁😁😁😁😂

    ۲ سال پیش
  • نهال

    2

    چیقد قشنگ حس دلشوره و نگرانی اوا رو توصیف کردین افرین...خدا شفا بده نودوماد حالا بیشتر خودت و لوس کن واسه اوا..وای پروین ربطش نده به قدم اوا که میام تو داستان دهنش و.....😁

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂برق شمشیرتون چشم پروین رو درآورد که.😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️