پارت دویست و سی و چهارم :

از دادگاه بیرون می‌آید. انقدر در جلسه‌ی دادگاه و پیش از آن حرف زده بود که حالا دوست نداشت حتی دهانش را باز کند. گرفتگی هوا توجهش را جلب می‌کند؛ آسمان ابری‌ست و انگار دلش می‌خواهد امسال زودتر بارانش را به زمین هدیه کند. نگاهی به ساعت روی مچش می‌اندازد و حلقه‌اش را با انگشت اشاره و شست دستش لمس می‌کند. چهار روز بود که عقد کرده و لقب تازه داماد گرفته بود اما هنوز به سنگینی این حلقه روی دس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی

    2

    واقعا داره تموم میشه !تازه داشت جالب میشد میشد بیشتر باشه به هر حال خدا قوت خسته نباشید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزم.🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    1

    این کار تموم بشه دوباره نمی نویسید؟ قلم رو کنار نذارید لطفا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم بعد از این رمان سه تا اثر رفته برای چاپ. الان هم رمان "ستاره‌ها که ببارند" در مرحله‌ی نگارش و پارتگذاریه.🥰🥰🥰🥰🌺

    ۲ سال پیش
  • ؟؟

    1

    چرا من به سمیر مشکوکم؟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • رزا

    1

    من که می گم کار این سمیر خیر ندیده س دسش بشکنه 🤲

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیرندیده رو خوب اومدی.😁😁🌺

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    نوچ من بازفکرم رفت پیش سمیر⚘💞💋

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شاخ سمیر شکسته. دیگه نگرانش نباشید.🥰

    ۲ سال پیش
  • یانا

    2

    درود خانم اصغری رمان بعدی چه زمانی شروع میشه،

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.به زودی زود.🌺🌺 خدا رو چه دیدین. شاید "ستاره‌ها که ببارند" هم از تلگرام بزاد همینجا.🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    درودگفتم نگرانم همه این اتفاق ها تقصیر این پروین (وَرپریده) اگه اول خواستگاری کولی بازی در نمی آوورد این اتفاق نمی افتاد طفلی آوا و صدرا برای شام دونفری چه خواب و خیالهایی یده بودن . آخی جی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم.طفلی پروین.😁😁😁😁😂

    ۲ سال پیش
  • نهال

    2

    چیقد قشنگ حس دلشوره و نگرانی اوا رو توصیف کردین افرین...خدا شفا بده نودوماد حالا بیشتر خودت و لوس کن واسه اوا..وای پروین ربطش نده به قدم اوا که میام تو داستان دهنش و.....😁

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂برق شمشیرتون چشم پروین رو درآورد که.😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!