تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و سی و چهارم :
از دادگاه بیرون میآید. انقدر در جلسهی دادگاه و پیش از آن حرف زده بود که حالا دوست نداشت حتی دهانش را باز کند. گرفتگی هوا توجهش را جلب میکند؛ آسمان ابریست و انگار دلش میخواهد امسال زودتر بارانش را به زمین هدیه کند. نگاهی به ساعت روی مچش میاندازد و حلقهاش را با انگشت اشاره و شست دستش لمس میکند. چهار روز بود که عقد کرده و لقب تازه داماد گرفته بود اما هنوز به سنگینی این حلقه روی دس
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون عزیزم.🥰🥰🥰
۲ سال پیشZahra.s
1این کار تموم بشه دوباره نمی نویسید؟ قلم رو کنار نذارید لطفا
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزم بعد از این رمان سه تا اثر رفته برای چاپ. الان هم رمان "ستارهها که ببارند" در مرحلهی نگارش و پارتگذاریه.🥰🥰🥰🥰🌺
۲ سال پیش؟؟
1چرا من به سمیر مشکوکم؟
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😁
۲ سال پیشرزا
1من که می گم کار این سمیر خیر ندیده س دسش بشکنه 🤲
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیرندیده رو خوب اومدی.😁😁🌺
۲ سال پیشاسرا
0نوچ من بازفکرم رفت پیش سمیر⚘💞💋
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شاخ سمیر شکسته. دیگه نگرانش نباشید.🥰
۲ سال پیشیانا
2درود خانم اصغری رمان بعدی چه زمانی شروع میشه،
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سلام عزیزم.به زودی زود.🌺🌺 خدا رو چه دیدین. شاید "ستارهها که ببارند" هم از تلگرام بزاد همینجا.🌺
۲ سال پیشیانا
1درودگفتم نگرانم همه این اتفاق ها تقصیر این پروین (وَرپریده) اگه اول خواستگاری کولی بازی در نمی آوورد این اتفاق نمی افتاد طفلی آوا و صدرا برای شام دونفری چه خواب و خیالهایی یده بودن . آخی جی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم.طفلی پروین.😁😁😁😁😂
۲ سال پیشنهال
2چیقد قشنگ حس دلشوره و نگرانی اوا رو توصیف کردین افرین...خدا شفا بده نودوماد حالا بیشتر خودت و لوس کن واسه اوا..وای پروین ربطش نده به قدم اوا که میام تو داستان دهنش و.....😁
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😂😂😂😂برق شمشیرتون چشم پروین رو درآورد که.😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادی
2واقعا داره تموم میشه !تازه داشت جالب میشد میشد بیشتر باشه به هر حال خدا قوت خسته نباشید