پارت هفتاد و دوم :

_ وای مامان، هنوز فکر می کنم خوابم! لحظۀ اول هنگ هنگ بودم. مغزم هی ارور می داد. نمی تونستم باور کنم!
یاسمین با لبخند گوش به توضیحات پر از هیجانش داشت. وصال با چشمان درشت شده از ذوق و هیجان یک ریز حرف می زد. نه مهلت نفس به خود می داد نه مجال صحبت به یاسمین.
از محبت آن ها می گفت... از صمیمیتی که میانشان می تاخت... از احترامشان به خودش. البته سعی کرد کمتر از محبت و عشق سعید به ریحانه بگوید مب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️