پارت دویست و بیست :

گره‌ی دستمالی که دور پیشانی‌اش بسته را محکمتر می‌کند و به چپ و راست خودش را تاب می‌دهد. آن‌قدر هوار کرده بود که از نفس افتاده و سرش درد گرفته بود. باز هم دست بردارد نبود. با این که حس می‌کرد فشار و قند خونش بالا رفته است باز هم روی ران پایش می‌کوبید و با گریه شکایت می‌کرد.
- این همه خودمو به آب و آتیش زدم واسه این که بری بیوه بگیری؟ من اون دنیا جواب مادرمو چی بدم صدرا؟
دستش را رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra.s

    4

    وای که دهن این آدمای بی منطقو فقط خدا باید ببنده و بس

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر موافقم.😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    خوب پروین نره سراغ خانوادهدآوابه اونهاتوهین کنه خوبه🥺🙏💞

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نکنه...😬😬😬😬

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    4

    تا جای حساس داستان میرسه تموم میشه تا فردا شب هی هی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙈🙈😁

    ۲ سال پیش
  • یانا

    4

    درود گفتم پروین سامورایی می غرد نگید نگفته بودم نگران نباشید میشینه سر جایش پروین اما نه اینطوری😊

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!