پارت دویست و هجده :

تا پیش از رسیدن صدرا صورت خسته‌ام را آبی می‌زنم و جلوی آینه‌ی دستشویی آرایش مختصری می‌کنم. تازه دو ماه از تاسیس شرکت گذشته بود اما رفته رفته سرمان داشت شلوغ می‌شد و هنوز امکان استخدام نیروی جدیدی را نداشتم. هدایت و کنترل یک مجموعه از چیزی که فکرش را می‌کردم سخت‌تر بود. همزمان باید با مشتری چانه می‌زدم، حواسم به کار طراح بود، تیم اجرایی را می‌چیدم و خودم را برای تاخیرات احتمالی و شک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یانا

    0

    درود بیچاره صدرا هی آوا داره بهش ضد حال میزنه دیونه کرده صدرا یتیم گناه داره

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂ناز دخترم زیاده.😉

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ای جانم چقدقشنگن این دوتا😍😍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊😊😊

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون زیبامثل همیشه😘💞

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🌹🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    0

    زیبا و دلنشین قلمی زیبا دقیقا خاطراتی رو برای من زنده کرده

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلتون سبز عزیزم. امیدوارم همه‌ی خاطراتتون قشنگ باشه.🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️