پارت دویست و هجده :

تا پیش از رسیدن صدرا صورت خسته‌ام را آبی می‌زنم و جلوی آینه‌ی دستشویی آرایش مختصری می‌کنم. تازه دو ماه از تاسیس شرکت گذشته بود اما رفته رفته سرمان داشت شلوغ می‌شد و هنوز امکان استخدام نیروی جدیدی را نداشتم. هدایت و کنترل یک مجموعه از چیزی که فکرش را می‌کردم سخت‌تر بود. همزمان باید با مشتری چانه می‌زدم، حواسم به کار طراح بود، تیم اجرایی را می‌چیدم و خودم را برای تاخیرات احتمالی و شک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یانا

    0

    درود بیچاره صدرا هی آوا داره بهش ضد حال میزنه دیونه کرده صدرا یتیم گناه داره

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂ناز دخترم زیاده.😉

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ای جانم چقدقشنگن این دوتا😍😍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊😊😊

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون زیبامثل همیشه😘💞

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🌹🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    0

    زیبا و دلنشین قلمی زیبا دقیقا خاطراتی رو برای من زنده کرده

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلتون سبز عزیزم. امیدوارم همه‌ی خاطراتتون قشنگ باشه.🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!