مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست و پنجم :
گفت و خودش را محکم در آغوشم رها کرد. تنهام را سفت چسبیده بود. انگار قرار بود اینگونه جلوی فرار کردنم را بگیرد.
-میشه اگه خوب شدی بازم بهمون سر بزنی؟
تنه جدا کردم و سوز خواستهاش را به جان خریدم.
-مگه میشه یادم برید! خوبیهاتون رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
جلو آمد و گونهام را بوسید. پیراهن را تا نیمی از صورتش بالا کشید و با چشمهایی که برقش غیرقابل وصف بود گفت:
-می
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکی
0خوبه بنظزم
۲ سال پیشزهرا
1عالیی خیلی خوبه هرروز داره هیجانش،بیشتره میشه صبرماهم کمتر😂 حسابی خسته نباشیدنویسنده جان ⚘️💮
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنونم جانم❤
۲ سال پیشلیلا
0ووی همین بانو!!۵روزوچندساعت دیگربازم صبر بابا یه کم کش میدادی عین کش شلوار مادربزرگ😁🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسی
0عالیه