اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و یک :
اما کارش به ایستادن نکشید. کف دستش روی زمین ماند و نگاهش قاب در را نشانه رفت.
همانجا، در همان حال ماند و ماتزده بهحضور پرقدرت مردی که بیشتر شبیه کابوس بود تا آدمیزاد خیره شد. شهباز با چشم ریشخند و با هر قدم تحقیرش میکرد.
ماهصنم آب دهانش را بلعید و نالهزد:
_ تو اینجا چی کار داری؟
پیش آمد. آهستهآهسته، خونسرد، ساکت.
همان آدم بود. همانی که روزی ناغافل سر از زندگیش
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
1خیلی خوب بود ممنون ای کاش این همه بلا برای صنم نمی افتاد خیلی سختی کشیده