ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت دوم :
دمپایی گشادی که پایم بود از پایم در میآید و درد آنقدر بد در بدنم میپیچد که یک لحظه فکر میکنم در حال جان دادن هستم. از اینکه میمیرم و از این وضعیت خلاص میشوم؛ نور امیدی در دلم روشن میشود و رد کم رنگی از لبخند را بر لبان ترک خوردهام مینشاند. اسارت و شکنجه راهی برای آدم نمیگذارد جز آرزوی مرگ. شاید فقط مرگ بتواند مرا از دست این حیوانهای آدم نما رها کند.
بازجو آنقدر تیز است که هیچ چیز از چشمانش دور نمیماند. مرا از زمین بلند میکند و مجدد روی صندلی مینشاند. من و صندلی هر دو همزمان صدای پر دردمان بلند میشود و مجدد بازجو میخندد.
-دختره احمق! کتک میخوری میخندی! به گور پدرت بخند!
واقعا این آدم دیوانه است. من حتی خودم رد آن لبخند را چند صدم ثانیه احساس نکردم؛ بعد او میگوید که من خندیدم. خدایا! خودت به دادم برس!
اینان انگار واقعا نمیفهمند که من پزشک عمومی هستم و با این مغز سیاهشان چطور مرا به مامور اطلاعاتی بودن ربط میدهند! اسیر شدن جایی برای دفاع از خود نمیگذارد. هر چه بگویی مساوی با کتک است. ماندم غلط و درست را چطور میفهمند ولی واکنش به هر دو مساوی با شکنجه و آزار بیشتر است.
امروز که وارد اتاق بازجویی شدم، احساس کردم علاوه بر من و بازجو، یک نفر دیگر هم در اتاق حضور دارد!
انگار درست فهمیده بودم اول ورودم، درست بود که حرکتی نداشت و صحبت نمیکرد؛ اما حالا با این صدای نفسهایی که از روی کلافگی در میان داد و بیداد بازجو و فریادهای از سر درد من میکشید، به وضوح حضورش برایم مبرم شده است.
یک نکته فاحش دیگر هم به فرضیه بودن او دام میزند. عطر مخلوط شده با عرق حاصل از این همه جنب و جوش بازجو، با عطر تلخ او که همان نفر دوم است، کاملا فرق دارد و این را مدیون حس بویایی قوی خود هستم!
بازجو انگار از حرفهای تکراری و کتک زدن من بالاخره خسته شد! چون اندکی مکث کرد و سکوتی اطراف را فرا گرفت، حال من منتظرم ببینم باز چه نقشه و یا شکنجه جدیدی در سر دارد! لحظات به کندی سپری میشود و من از استرس دندانهایم در حال بهم خوردن هستند. سعی میکنم نگذارم بفهمند که من ترسیدهام اما من دخترم و میان مشتی دشمن بی رحم اسیر شدهام و راه فراری ندارم.
بازجو نفس پرصدا میکشد و با تغییر میگوید:
- بقیه بازجویی با شما سرهنگ! میبینین که این اسیر مقاومت میکنه و قصد همکاری نداره! بعدم من مطمئنم شما مثل من ملایمت به خرج نمیدین و به زودی میفهمه اگر اقرار میکرد به نفع خودش بود و کار به جایی نمیرسید که حضور شما لازم باشه.
از اینکه اینطور رسمی حرف میزند ترسی به معنای واقعی کلمه در دلم ریشه میکند، با خود مینالم:
- الان این بیشرف کجای این چند روز ملایمت داشته؟ این همه کتک خوردن هر روزه و بازجویی شدنهای مکرر که یک سرش کتک و سر دیگر ناخن کشیه کجایش راه آمدن با من بوده؟ که حالا آن بازجوی خوب میره که شمرشون جلو بیاد!
لرز در سراسر بدنم در حال گسترش است. لباس نازکی که به تن دارم و آنقدر گشاد است که مرا در خود گم کرده است؛ انگار تنم نیست. سرمای عجیبی در تنم رخنه کرده و انگار وسط زمستان و در بین برفها نشستهام.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینا
0خوبه
۲ سال پیشباران
0عالیه
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما
۲ سال پیشSosoo
0تا اینجا خوب بود
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما
۲ سال پیشفاطمه
1خوشم اومد تا اینجا 🦋🌱متشکرم.
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
خوشحالم که ماه در مه به دلتون نشسته و از خوندنش لذت برین
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مینا
0بیست