پارت سوم :

فقط خدا خودش رحم کند! نفر جدید چه شکنجه‌گر ماهری است، خدا می‌داند. کار به کجا رسید که یک نفر بدتر از نفر بعدی را آوردند که از من اعتراف بگیرد و آنقدر شکنجه کند که زیر شکنجه‌ها بمیرم.  دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد!
مرد با صدایی پر جذبه و محکم می‌گوید:
- نگران نباشین سرگرد، من کارم روخوب بلدم، بالاخره همکاری می‌کنه، این خانم دکتر!
همین جمله پر غیظ و با طعنه ی آخرش کافی است تا گردن پر از دردم را به طرف راست برگردانم. صدای بم و خشدار، با آن تَه لهجه فارسی که مخلوط شده با لهجه عربی چقدر برایم آشنا هست!  این را در حین خانم دکتر گفتن غلیظش می‌فهمم! طوری مکث می کند بین گفتن خانم و دکتر که انگار با این مکث می‌خواهد بگوید حواست باشه خانم دکتر، من دیگر آمدم و کارت تمام است. صدایش چقدر رنگ سردی و آرامشی از جنس اطمینان به کلامش دارد! صدایی کاملا رسا و مسلط که نشان از اعتماد به نفس بالای گوینده‌اش دارد.
کمی فکر کافی‌ست که متوجه شوم، این صدا را انگار جایی شنیده ام، یا شاید فردی که حرف زد را می‌شناسم! درست است که اصولا آدمی نیستم که آقایانی که اطرافم بوده را به یاد بسپارم یا خیلی به آن‌ها توجه کنم اما مطمئن هستم که این صدا را از وقت دستگیری توسط عراقی‌ها نشنیده ام، اما یادم نمی آید کجا و چرا در خاک دشمن باید صدا آشنا باشد!
آنقدر آشنا که در کوچه پس کوچه‌های ذهنم هر چه دنبال این صدا و آدمی که صدا از آن او هست می‌گردم؛ چیزی پیدا نمی‌کنم. سوالم این است که چرا باید صدایی آشنا به نظرم بیاید؛آن هم میان اتاق بازجویی اُسرا و با عنوان سرهنگ عراقی، آن هم در این مکان مخوف و در سرزمین دشمن!
خدا خودش رحم کند. خدا کند آنقدر شکنجه گر خوبی باشد که زیر شکنجه ‌هایش بمیرم اما زیر بار خفت تجاوز نروم. نمی‌دانم چه معجزه‌ای بوده که طی این مدت آسیبی به من نرسانده‌اند ولی دعا می‌کنم امروز در این اتاق بازجویی خدا به من رحم کند و معجزه شود و زیر شکنجه‌های جدید در حضور این بازجوی جدید جان خود را از دست بدهم. خدا کند خدا صدای قلب شکسته مرا بشنود!
«سه ماه قبل»
امروز از آن روزهای جهنمی بود. در این مدت که مشغول مداوای بیماران زخمی هستم روزی مثل امروز نداشتیم. دیشب نزدیک دویست زخمی آوردند.
من به همراه دکتر زارع و دکتر یاوری و تعدادی پرستار از دیشب مشغول رسیدگی به بیماران بودیم. امروز تا ۷صبح نزدیک هشتاد نفر به علت جراحت شدید شهید شدند.
اینجا  یک بیمارستان نیمه مجهز زیر زمینی در یک نخلستان است و طوری طراحی شده که در دید دشمن نباشد. ورود و خروج بیماران شب‌ها انجام می‌شود تا امنیت بیمارستان حفظ شود. طراح بیمارستان دکتر یاوری بوده که هم اکنون ریاست آن را نیز بر عهده دارد. اینجا خبری از صدای توپ و تانک نیست اما صدای آه و ناله از میان راهروهای مملو از زخمی‌ها، یاد آور وخامت اوضاعی است که در خط مقدم جریان دارد و حاصلش تعداد زیادی زخمی و مجروح است.
با سری که از شدت بی خوابی درد به دوران افتاده و چشمانب سرخ که حاصل بی‌خوابی ‌های مداوم است، نگاهی به اطراف می‌اندازم.  این زیر زمین برای نجات سربازها به دور از غوغای بیرون مکان امنی است اما در درون خودش غوغایی باور نکردنی دارد.
چشم‌های خسته‌ام را باز و بسته می‌کنم. دلم یک خواب از جنس ابد می‌خواهد. خوابی که در آن صدایی از آه و ناله مجروحی که با امید به بهبودی اش به تو نگاه می‌کند، نباشد.
دلم یک استکان چای می‌خواهد با حمامی گرم، تا شاید بعد از چهل و هشت ساعت سر پا ماندن کمی دیگر قوا و زمان برایم بخرد تا شاید بیشتر به مجروحان بتوانم کمک کنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    عالی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    2

    بسیار عالی 👌👌

    ۲ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!