ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت یک :
با دستهای بسته روی صندلی نشستهام، یک صندلی چوبی بسیار سخت و نامناسب برای نشستن! آنقدر پایههای صندلی تکان خورده است که وقتی روی آن مینشینم صدای قیژ قیژ میدهد. معلوم نیست قبل از من چند اسیر بدبخت را به خود دیده است و شاهد چه شکنجههایی بوده است.
چشمبندی که مدام در این مدت به روی چشمهای من انگار عضوی از بدن شده است تا امکان شناسایی از مکانی که در آن قرار دارم را از من اسیر بخت برگشته سلب کند. تاریکی اجباری اسارت کم بود، چشم بند هم مانند خاری در چشمانم فرو میرود و مدام زندگی تاریک و سیاهم را متذکر میشود.
فضای اتاق بازجویی پُر از دودِ سیگار است؛ چرا که چندین بار به این اتاق بازجویی آمدهام، دیگر آمار رفت آمدها و کتک خوردنهایم را به یاد ندارم!
اما تمام بدنم درد میکند و هر بار در جواب سوالاتی که بازجو میپرسد، فقط میگویم نمیدانم و این نمیدانم عجیب یک نمیدانم بزرگ است و درست! اما، کو گوش شنوا! اینها فکر میکنند که من دروغ میگویم اما یک درصد هم کسی خیال دروغ گفتن داشته باشد با این بلاهایی که به سرش میآورند؛ خود به خود تمام آنچه راست است را میگوید.
در برخورد با تَشرهای بازجو فقط و فقط تیتر وار میگویم:
- من یک پزشک عمومی هستم و مامور کمیته یا اطلاعات یا... هم نیستم، به ولله نیستم.
میان هقهقهای پر دردم مینالم برای بار صدم یا شاید هزارم:
- دست از سرم من بردارین، شما مگه زبون آدم نمیفهمین! آخه بیوجدانها من اگه مامور بودم تو اون خراب شده زخم مجروحان یا اُسرا رو درمون میکردم؟ یا وقتی شما اومدین برای جون بیمارها خودم رو سپر اون تانک لعنتیتون نمیکردم! چرا دست از سرم بر نمیدارین، هان؟ اصلا من دیگه حرفی ندارم!
حرفهایم را که میزنم، بازجو انگار که در یک سالن تاتر نشسته و مشغول تماشای یک کمدی خنده دار است؛ بلند بلند میخندد.
خدا لعنتش کند که با خندهاش انگار دارد مثل چکش در سرم میکوبد.
-خودت باورت میشه این حرفها رو! چی با خودت فکر کردی خانم دکتر قلابی!
وای خدای من قلابی دیگه چه حرفی است. مرتیکه زبون نفهم هست.
-قلابی! من اگر قلابی بودم از اومدنتون خبر داشتم و فرار میکردم. مصاحبه بگیرین ببینین بلدم و واقعا دکترم یا به قول شما دکتر قلابیام.
انگار این حرف به مزاجش خوش میآید. با لحنی چندش آور ادامه میدهد.
-جون! واحد عملی باشه دوست داری یا تئوری خانم دکتر؟
از لحن حرف زدنش حالم بهم میخورد و واژه تجاوز در سرم زنگ میخورد. آنقدر میترسم که خدا میداند چقدر حجم آن بزرگ است.
بازجو موهایم را محکم میکشد و مثل چند روز گذشته مدام و مدام مَتهوار سوال میپرسد:
-حرف بزن تا نکشتمت!
و باز هم شروع میکند مثل این چند روز با لگد و مشت به شکم و پهلوهایم زدن!
با لگد آخرش همراه صندلی و در حالی که دستانم با طناب به صندلی بسته است روی زمین پرت میشوم و انگار که شانهام دیگر از آن من نیست، با این کتک های اخیر و افتادن های مکرر بعید نیست استخوانش خورد شده باشد!
چنان استخوان بازویم تیر میکشد که انگار دردش بیپایان است و عرق از بیحالی که به جانم مینشیند، تازه صدای نالههایم و گاز گرفتن لبهایم از درد، به صدای بلند جیغم تبدیل میشود!
من جیغ میزنم و برق رضایت در چشمان بازجو موج میزند.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
عزیزم
۱ سال پیشعالی بودعزیزم
0عالیییییییییی بود
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
نوش نگاهت
۲ سال پیشمینا
0عالی
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
سپاس از همراهی شما
۲ سال پیشمینا
0عالی
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون
۲ سال پیشیلدا
0عالی
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
سلامت باشین
۲ سال پیشمینا
0عالی
۲ سال پیشنرمین
0خوبه.
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون
۲ سال پیشفاطمه
1خوب بود
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
ممنون از همراهی تون بانو
۲ سال پیشتااینجاخوب بود
1خوب بود
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
به مهر خوندین بانو.
۲ سال پیشعسل
1خوبه جذابه
۲ سال پیش
محبوبه لطیفی | نویسنده رمان
به مهر خوندین.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
عالی
0وری گود