پارت دویست :

چند لحظه بدون حرف نگاهم می‌کند. نگاهش چندان راضی به نظر نمی‌رسد.
- زود نیست واسه این که خواستگار بیاد در این خونه رو بزنه؟ فکر می‌کنی آماده‌ای؟ حرف‌های دکتر رو که یادت نرفته بابا جان؟
- نه... یادم نرفته. خودمم آماده نیستم. اما...
پوست لبم را از داخل با دندان می‌کشم و رهایش می‌کنم.
- نمی‌خوام بی‌دلیل بهش نه بگم.
- پس می‌خوای قبول کنی.
در صدد انکار منظور بابا برمی‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    ریحانه خیلی رفتاراش بچه گانه ست. قبلاً هم چند جای داستان فهمیده بودیم. مخصوصاً این رفتن خونهٔ مادرش به قهر خیلی بچه گانه ست. اونم چندین و چند بار! 😐😶

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    2

    هییییی امان از دعوای زن وشوهری

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امان❤️

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    4

    شخصیت آوا رو دوست دارم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اوا هم شما رو دوست داره.😉🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    اوه اوه آراداعصاب نداره،خواهربرادربایدهمیشه پشت هم باشن ولی آواطرف عقلامیگیره همیناباعث شده صدراعاشقش بشه دیگه🌹😉🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. اراد دیگه از دست ریحانه دیوانه شده.😁

    ۲ سال پیش
  • یانا

    3

    آوا اصالت داره،بزرگ و کوچیکی حالیش میشه و بزرگ شده این خوووووووووووبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️