تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست :
چند لحظه بدون حرف نگاهم میکند. نگاهش چندان راضی به نظر نمیرسد.
- زود نیست واسه این که خواستگار بیاد در این خونه رو بزنه؟ فکر میکنی آمادهای؟ حرفهای دکتر رو که یادت نرفته بابا جان؟
- نه... یادم نرفته. خودمم آماده نیستم. اما...
پوست لبم را از داخل با دندان میکشم و رهایش میکنم.
- نمیخوام بیدلیل بهش نه بگم.
- پس میخوای قبول کنی.
در صدد انکار منظور بابا برمی
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
2هییییی امان از دعوای زن وشوهری
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امان❤️
۲ سال پیشZahra.s
4شخصیت آوا رو دوست دارم
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اوا هم شما رو دوست داره.😉🥰🥰
۲ سال پیشستاره
1اوه اوه آراداعصاب نداره،خواهربرادربایدهمیشه پشت هم باشن ولی آواطرف عقلامیگیره همیناباعث شده صدراعاشقش بشه دیگه🌹😉🌹
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. اراد دیگه از دست ریحانه دیوانه شده.😁
۲ سال پیشیانا
3آوا اصالت داره،بزرگ و کوچیکی حالیش میشه و بزرگ شده این خوووووووووووبه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺🌺🌺🌺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1ریحانه خیلی رفتاراش بچه گانه ست. قبلاً هم چند جای داستان فهمیده بودیم. مخصوصاً این رفتن خونهٔ مادرش به قهر خیلی بچه گانه ست. اونم چندین و چند بار! 😐😶