پارت هفتاد و ششم :

خسته از افکار پریشان، چشم‌هایم را باز کردم و در نظر اول نگاهم به ابروهای درهم رفته‌ی فاطمه افتاد.
حس کردم از دستم خسته شده است و دیگر حوصله‌ی نه خودم را دارد و نه اراجیفم را ...
یک تای ابرویش بالا رفت و لحظه‌ای خیره نگاهم کرد.
بغض مدام سیب گلویم را می‌لرزاند که حق به جانب پرسید:
- الان زانوی غم برای رفتن کدومشون گرفتی؟ برای رفتن فرهاد که نمی‌دونم برای چیه. یا برای رفتن کور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!