پارت چهل و سوم :

تکیه‌ام را از دیوار آلاچیق گرفتم و صدای «برادرجان» گفتن حنا در گوشم پیچید.
وقتی که بی تفاوتی‌ام را دید. آلاچیق را دور زد و از سه پله‌ی آن بالا آمد و با کمی فاصله کنارم نشست.
- واسه خوردن هم ناز داری؟
ظرف تمشک را بینمان قرار داد.
- بخور که خیلی خوشمزه ست نخوری از دستت رفته.
این دختر قصد کشتنم را داشت.
دوست داشتم فریاد بکشم و بگویم من برادر تو نیستم و دیگر مرا به این عنو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!