پارت صد و نود و پنجم :

راستش از این که موضوع را برای ننه باز کردم پشیمان شده بودم. ننه با تمام خوب بودنش هنوز تفکرات سفت و سخت گذشته را داشت و گاهی محافظه‌کار می‌شد. هنوز هم به شدت نگران آبروی بچه‌هایش بود و ترس این را داشت که خداترسی از یادمان برود و جایی پایمان را کج بگذاریم. این محافظه‌کاری و نگرانی‌اش در مورد دختران و نوه‌های دخترش بیشتر هم خودش را نشان می‌داد.
می‌گفت چرا این‌قدر سریع به فکر کس دی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    1

    مثل همیشه عالی چه ننه زرنگی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    5

    ای جان چه ننه تاجی تیزی داره 👏👏خوشم اومدحواسش به همه چی هست، دلم پارت باصدراخواست😃😃🤣😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلم از دلبریای صدرا رو خواست😅🥰

    ۲ سال پیش
  • Aa

    3

    چه زبلیه ننه باریکلا👏🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دوسش دارم.😁

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    2

    اوه عجب کماندوهه این ننه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • یانا

    4

    درود آفرین به آوا نمیخواد فعلاًباصدراوارد رابطه رسمی بشه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️